بديع الزمان فروزانفر

88

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

گر چه تفسير زبان روشن گر است * ليك عشق بىزبان روشن تر است عشق مانند امور وجدانى است كه راه معرفت آنها حصول آنهاست و تعبير و بسط مقال توانايى آن ندارد كه آنها را خوب و تمام بيان كند ولى همين كه حاصل شد خود را بيان و تفسير مىكند و پرده از حقيقت خويش بر مىگيرد ، عشق نيز وقتى ادراك مىشود كه آدمى بعشق متحقق گردد ولى عبارت ، هر اندازه كه فصيح و روشن باشد از اداء مفهوم آن كوتاه مىآيد و بدين نظر گفته‌اند : پرسيد يكى كه عاشقى چيست * گفتم كه چو ما شوى بدانى و احتمال دارد كه مقصود مقايسه‌ى بحث و استدلال باشد با كشف و شهود و بنا بر اين مصراع اول ناظر بطريق اهل بحث و مصراع دوم اشاره بروش اهل كشف خواهد بود . عقل در شرحش چو خر در گل بخفت * شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت عقل هر چيز را به نحوى از انحاء مشخص و متميز مىكند تا ادراكش نمايد و در غير اين صورت آن را نمىتواند دريابد و عشق آن معنى است كه به حدى محدود نمىگردد پس بيرون از ادراك عقل است مانند ذات حق كه عقل بدان محيط نمىشود و كميت عقل در راه معرفت ذات لنگ است و تنها راه معرفت عشق تحقق و حصول است تا عشق خود را بر عاشق جلوه دهد و بحقيقت خويش آشنا گرداند . آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب براى اثبات چيزى هيچ دليلى روشن تر از وجود آن نيست مانند آفتاب