حسين فاطمى

82

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )

گر پى حاجت نگردى بر پى حجت مپوى * ور سر ميدان ندارى طعنه بر مردان مزن يا ز بىآبى چو خار از خيرگى ديده مدوز * يا ز رعنايى چو گل ، بر تن بدرّ آن پيرهن گر كليمى سِحر فرعون هوا را نيست كن * ور خليلى غيرت اغيار را درهم شكن همّت عالى ببايد مرد را در هر دو كون * تا كند قصر مشيّد ربع و اطلال و دمن بگذر از گفتار ما و من كه لهو است و مجاز * عاشق مجبور را زيبا نباشد ما و من باز را دست ملوك از همت عالى است جاى * جغد را بوم خراب از طبع دون شد مستكن كى شناسد قيمت و مقدار در بىمعرفت * كى شناسد قدر مشك آهوى خرخيز و ختن ناسزايان را ستودى بيكران از بهر طمع * گسترانيدى به جدّ و هزل طومار سخن از پى آن تا يكى گوهر بدست آرد مگر * ننگرى تا چند مايه رنج بيند كوه‌كن نه ز رنج كوه كندن رنج طاعت هست بيش * نه كم است از كان ، كه گنج بهشت ذو المنن در ازل خلاق چون تن را و دل را آفريد * راحت و آرام دل ننهاد جز در رنج تن دعوى ايمان كنى و نفس را فرمان برى * با على بيعت كنى و زهر پاشى بر حسن گر خدا جويى چرا باشى گرفتار هوا * گر صمد خواهى چرا باشى طلب كار وثَنَ ؟ هيچكس نستود و نپرستيد دو معبود را * هيچ كس نشنود روز و شب قرين در يك وطن خرمن خود را به‌دست خويشتن سوزيم ما * كرم پيله هم به دست خويشتن دوزد كفن ناز دنيا كى شود با آز عقبى مجتمع ؟ * رنج حرث و زرع چبود پيش نسرين و سمن ؟ از پى محنت گرفتاريم در حبس ابد * نز پى راحت بود محبوس روح اندر بدن صدق و معنى گر همى خواهى كه بينى مردوار * سوز دل بنگر يكى مر شمع را اندر لگن نيست جز اخلاص مر درد قطيعت را دوا * نيست جز تسليم مر تير بليت را مِجَن « 1 » از صف هستى گريز اندر مصاف نيستى * در مصاف نيستى هرگز نبيند كس شكن ور همى خواهى كه پوشى تن به تشريف هدى * دام خودكامى چو گمراهان به گرد خود متن صدق و معنى باش و از آواز و دعوى بازگرد * رايض استاد داند شيه زاغ از زغن آنكه در باغ بلا سر و رضا كارد همى * چون من و تو كى بود دل بسته در سر و چمن با سرير فضله گويى فضل خود قسم من است * خويشتن را نيك ديدستى به چشم خويشتن باش تا ظن خبر عين عيان گردد ترا * باش تا ثعبان مرگت باز بگشايد دهن

--> ( 1 ) . مجنّ : سپر .