حسين فاطمى

4

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )

نجس كه داراى شعور و ادراك نبوده ، و به ما گوش شنوا و چشم بينا و دل حافظ مرحمت فرموده : و اللّه أخرجكم مّن بطون أمّهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السّمع و الأبصار و الأفئدة لعلّكم تشكرون « 1 » . و بديهى است اين چشم و گوش و دلى كه به انسان ارزانى داشته ، غير از چشم و گوشى است كه به ساير مخلوقات داده ؛ چرا كه انسان مىتواند به‌وسيلهء آن سير در عوالم خلقت نموده و خالق و موجد خود را بشناسد و او را به يگانگى پرستش نمايد . چنانچه امام هفتم عليه السّلام به هشام ، فرمود : انّ للّه على النّاس حجّتين ، حجة ظاهرة كه وجود مقدس انبياء مىباشند و حجّة باطنة « 2 » كه همان چشم و گوش باطن‌اند يا قوهء عاقلهء انسانيه كه راهنماى بنده است به خودشناسى اولا و خداشناسى ثانيا . فرمودند : من عرف نفسه فقد عرف ربّه ، « 3 » بالّنتيجه مىفهمد كه انسان عنصرى است كه تمام مخلوقات از جمادات و نباتات و حيوانات ، بلكه نترس و بگو ، ملائكه ، از پرتو وجود انسان و براى او خلق شده ! تا بتواند در دار دنيا ، بدون مشقت ، دوران عمر خود را به سر برده و فكر خود را در ميدان خداشناسى جولان دهد و بفهمد كه چگونه ذات مقدسش هر يك از مخلوقات را به قدر حاجت ، ادراك مرحمت فرموده و هر كدام را براى چه خلق نموده ؟ و در هر يك چه اثر و خاصيتى قرار داده ؟ بايد دانست كه تفكر در هر موجودى ، خود دفترى است از توحيد . سعدى : برگ درختان سبز در نظر هوشيار * هر ورقش دفترى است معرفت كردگار چنانچه سير در آيات قرآنى و اخبار اهل بيت وحى ، نظير فرمايش امير المؤمنين عليه السّلام در خطبهء 266 « نهج البلاغه » در عجايب خلقت اصناف حيوان ، كاملا راه خداشناسى را براى انسان باز و مشق كمال انسانيت را تعليم مىنمايد ، و انسان در ضمن اين سير ، به خواص موجودات جمادى و نباتى پى مىبرد كه چگونه اين خالق مهربان وسايل تعيّش انسان را از انواع تغذيه و لباس‌هاى زمستانى و تابستانى و داروهاى روحى و جسمى و خواب و استراحت ، براى او در دنيا فراهم نموده و در اختيار و دسترس او قرار داده كه در زندگى دنيا ، هيچ گونه معطّلى نداشته باشد و در اين تجارتخانه به كسب سعادات ابديه ، عمر خود را به راحتى بگذراند و فرموده : عبدي أطعني حتّى أجعلك مثلي ! و چه خوش گفته سعدى : « ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند . . . »

--> ( 1 ) - سورهء نحل ( 16 ) ، آيهء 78 . ( 2 ) - الكافي 1 / 16 . ( 3 ) - بحار الأنوار 2 / 32 .