حسين فاطمى
122
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )
چو فخر كائنات « الفقر فخرى » گفت هان اى دل ! * ز مال عاريت بگذر تو هم لاف گدايى زن رياضت ده به نفس خود به تعليمات پيغمبر * لجامى از طريق شرع بر نفس هوايى زن چو از حرص و طمع و ز خلق بد خود را برى كردى * پس آنگه لاف انسانى و داد دلربايى زن هوسهاى جهانت دور كرد از عالم عشقت * به شهر آشنايى رو سخن از آشنايى زن دلى كز آتش عشقش نباشد سوزشى دل نيست * مشو با وى مصاحب بر سرش سنگ جدايى زن نظام ارشد كسل خاطر ز بهر انبساط وى * قلم بردار و در نى با طرب لحن سنايى زن كسل كرد است طبعت را تعلّقهاى بىحاصل * بيفشان دست دل از ما سوا باب خدايى زن على باب خداوند است و آل اوست باب اللّه * اگر دستى زنى دامانشان دست فدايى زن ز روى دل بدان درگاه رو آور توسل كن * چو پر دردى براى چاره ، داد بىنوايى زن « 1 » التقوى في « الكشكول » قال رجل لبعض الناسكين : صف لنا التّقوى قال : إذا دخلت ارضا فيه شوك كيف كنت تعمل ؟ فقال : أتوقّى و أتحّرز قال : فافعل في الدّنيا كذلك فهي تقوى . « 2 » ترجمه : مردى به يكى از عباد گفت : وصف كن براى من تقوا را . جواب داد : اگر در زمين خار دارى راه رفتى ، چه مىكنى ؟ گفت : خود را حفظ مىكنم و با ملاحظه مىروم . گفت در دنيا چنين كن . تقوا اين است . - ابن المعتز اين معنى را به شعر گفته است :
--> ( 1 ) . انيس الادباء ( حاشيه ) ص 425 ، از اشعار مؤلف كتاب انيس الادباء . ( 2 ) . كشكول شيخ بهايى 2 / 251 .