حسين فاطمى

110

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )

حكايت پادشاه با وزير در عين الحيوة ص 143 آمده است : پادشاهى بود در نهايت عقل و فطانت . و مهربانى داشت با رعيت و پيوسته در اصلاح ايشان مىكوشيد و به امور ايشان مىرسيد . ولى بت مىپرستيد . و آن پادشاه را وزيرى بود ، موصوف به صدق و راستى و در اصلاح امور رعيت ، اعانت شاه مىنمود و محلّ اعتماد و مشورت او بود . آن وزير در كمال عقل و ديندارى و ورع و پرهيزكارى بود و به ترك دنيا راغب و به خدمت علماء و صلحا و نيكان بسيار رسيده بود و سخنان حق از ايشان فرا گرفته بود و فضل و بزرگى ايشان را دانسته بود و محبت ايشان را به جان و دل قبول كرده بود . و او را نزد پادشاه ، منزلت عظيم بود و سلطان هيچ امرى را از او مخفى نمىداشت . وزير نيز با پادشاه بدين منوال بود ليكن از امر دين و اسرار و حكمت و معارف ، چيزى بر او ظاهر نمىنمود و بر اين حال سالها با يك ديگر گذرانيدند . و وزير ، هرگاه در خدمت پادشاه بود ، در ظاهر سجده بتان مىكرد و تعظيم آنها مىكرد از براى تقيّه و حفظ نفس خود از ضرر پادشاه . امّا از غايت اشفاق و مهربانى كه به آن پادشاه داشت ، پيوسته از گمراهى و ضلالت او دل‌گير بود . تا آنكه روزى با برادران و ياران خود كه اهل دين و حكمت بودند ، در باب هدايت پادشاه مشورت نمود . ايشان گفتند : در حذر باش كه مبادا در او تأثيرى نكند و ضرر به تو و اهل دينت برساند . پس اگر مىيابى كه قابل هدايت است و سخن تو در او تأثير خواهد كرد ، در امر دين با او سخن بگو و از كلمات حكمت او را آگاه ساز و گر نه با وى سخن مگوى ، كه موجب ضرر او به تو و اهل دين تو خواهد شد . زيرا كه به پادشاهان اعتماد نمىبايد كرد و از قهر ايشان ايمن نمىبايد بود . پس از آن ، پيوسته وزير در انديشه بود و به پادشاه اظهار خيرخواهى و خلاص مىنمود و منتظر فرصت بود تا در محل مناسبى او را نصيحت كند و هدايتش نمايد . چون مدتى حال ميان پادشاه و وزير بدين منوال گذشت ، در شبى از شبها هنگاميكه مردم همگى به خواب رفته بودند ، پادشاه وزير را گفت : برخيز تا سوار شويم و در اين شهر بگرديم تا بدانيم كه احوال مردم چون است و مشاهده نماييم آثار بارانهايى كه در اين ايّام برايشان باريده . وزير گفت : بلى بسيار نيكوست . هر دو سوار شده ، در نواحى شهر مىگشتند . در اثناى سير به مزبله‌اى رسيدند . نظر پادشاه به روشنى افتاد كه از طرف آن مزبله مىتافت .