حسين فاطمى
53
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )
قلبت فرحناك بشود پس چنين بنما . و السلام . چون مالك اشتر از مضمون آن نامه مطّلع شد آن را به زمين انداخت و رو به جانب دختر خود صفيّه نموده و فرمود : اى دخترك من ! آيا نمىبينى آنچه را كه معاويه از براى ما به هديه فرستاده كه ما دست از دوستى على عليه السّلام برداشته و به جانب او برويم ؟ اى دخترك من ! تو در اين باب چه مىگوئى ؟ آن دختر در اين اثناء ديد كه يكى از آن ظروف را صدمهاى رسيده و فى الجمله عسل از آن بيرون آمده ، پس انگشت خود را به آن عسل آلوده و به دهان گذارده بود كه پدرش مالك آن سخن را به او گفت ، آن دختر بعد از شنيدن اين كلام از پدر ، انگشت خود را از دهان بيرون آورده و آنچه را از آن چشيده بود با آب دهان به زمين انداخت و فى البديهة اين اشعار را انشاد نمود : أبالعسل المصفّى يابن هند * نبيع عليك إسلاما و دينا فلا و اللّه لا نرضى بهذا * و مولانا أمير المؤمنينا علىّ أميرنا مولى الموالى * وصىّ محمّد المبعوث فينا ألا فابلغ معوية ابن هند * و قل إن كنت مأمونا و دينا أتخدع مالكا و العقل منه * مكان القول لست له قرينا عليك بأهل شامك ثمّ عمرو * ستدركهم لأمر طايعينا و حسبك من أبى داء دفين * يشيب لهوله الطّفل الفطينا يعنى آيا به عسل مصفّى اى پسر هند مىفروشيم ما به تو اسلام و دين خود را ؟ پس نه چنين است قسم به خدا راضى نمىشويم به اين امر و حال آنكه آقاى ما امير المؤمنين على است كه مولا و امير ما است و مولاى مولاها است و وصى محمّد است كه در ميان ما مبعوث شده است . آگاه باش و برسان معاوية بن هند را و بگو اگر مىباشى تو امين و صاحب دين كه آيا تو فريب مىدهى مالك را و حال آنكه عقل او مكان قول اوست كه نيستى تو از براى او قرين و انباز ، بر تو باد به دوستى و فريفتن اهل شام عموما و خدعه كردن با عمروعاص خصوصا زود است كه مىيابى تو ايشان را مطيع و فرمانبردار و كفايت مىكند تو را از پدر من آن درد پنهانى كه دارى و آن چنان دردى است كه پير مىنمايد طفل صاحب فطانت و زيركى را . پس مالك اشتر امر فرمود كه آن ظرف عسل را برداشتند و به خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام آوردند و كيفيت دختر خود را با اشعارى كه انشاد نموده بود به آن