الشيخ عباس القمي ( مترجم : راشدى )

125

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى )

مىكرد و از وارد شدن به مكه منع مىكرد و مىگفت كه اگر وارد مكه شوم مرا خواهد كشت و او را به مانند سگى كه پارس مىكرد گذاشتم و به منزل مكارم و فخار رفتم . شير غرانى كه نزديكىاش پناه است و عاشق كارهاى خير و اكرام‌كنندهء همسايه و پناه‌آورنده . و به كعبه و حجاج آن و چاه زمزم و حجر الأسود و پرده‌هاى خانه خدا قسم خوردم كه زبير هنگامى كه توصيف مىشود او را به مانند يك شمشير صيقل‌داده‌شدهء كشنده تشبيه مىكنند . » زبير به او گفت : به خانه برو . همانا من تو را پناه دادم . وقتى صبح شد ، زبير برادرش غيرق را صدا زد ، پس هر دو در حالى كه شمشير بسته بودند ، خارج شدند و مرد تميمى نيز همراه آنها بود . آنها به مرد تميمى گفتند : ما وقتى به مردى پناه مىدهيم ، در جلوى او راه نمىرويم ؛ پس تو در جلوى ما حركت كن ؛ چشمان ما تو را مىپايد تا از پشت سر باعث تهديد ما نشوى . آنها با مرد تميمى تمام مكه را گشتند تا اينكه به مسجد داخل شدند . وقتى كه چشم حرب به او افتاد ، گفت : اين تويى كه اينجا آمده‌اى . و به سوى او حمله‌ور شد و او را سيلى زد . زبير فرياد زد : مادرت به عزايت بنشيند ! آيا او را مىزنى در حالى كه من به او پناه داده‌ام ؟ حرب دوباره به مرد تميمى حمله كرد و او را زد ، پس زبير شمشير را از غلاف بيرون كشيد و به حرب حمله كرد و زبير از پشت به دنبال او مىدويد و برنگشت مگر اين‌كه حرب به درب خانه عبد المطّلب رسيد . عبد المطّلب به او گفت : چكار دارى ؟