الشيخ عباس القمي ( مترجم : راشدى )
120
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى )
سر او فرياد زد . عبد المطّلب به پسرش گفت : واى بر تو ! اين كيست ؟ جواب داد : اين حذافه بن غانم است در حالى كه به اسب بسته شده است . عبد المطّلب به ابو لهب گفت : به سوى آنها برو و كمى در مورد آنان و اين مرد پرسوجو كن . ابو لهب به سوى آنها رفت و از آنها خبر كسب نمود ، بعد به سوى پدر بازگشت و خبر را به او گفت . عبد المطّلب گفت : واى بر تو ! چه چيزى همراه توست ؟ ابو لهب جواب داد : به خدا قسم ! چيزى همراه من نيست . عبد المطّلب گفت : مادرت بميرد ! به سوى آنها برو ، پس با دست خودت پول را به آنها بده و مرد را آزاد كن . ابو لهب به آنها ملحق شد و گفت : شما از مال و ثروت و تجارت من آگاهايد . من قسم مىخورم كه به شما 20 اواق طلا و 10 شتر و اسب بدهم ؛ اين عباى من را رهن برداريد . آنها عبا را از او رهن گرفتند و حذافه را آزاد كردند . هنگامى كه ابو لهب و حذافه به عبد المطّلب نزديك شدند ، عبد المطّلب صداى ابو لهب را شنيد اما صداى خذافه را نشنيد ، پس بر سر ابو لهب فرياد زد و گفت : از دستت عصبانى هستم . مادرت بميرد ! برگرد . ابو لهب گفت : اى پدر ، آن مرد همراه من است . عبد المطّلب صدا زد : اى حذافه ، بگذار صدايت را بشنوم . حذافه گفت : بلى ، اين منم ، جان پدر و مادرم فدايت شود اى سقاى حاجيان ، من را به همراه خود ببر و عبد المطّلب او را با خود آورد . تا اينكه داخل مكه شدند و حذافه اين شعر را سرود :