الشيخ عباس القمي ( مترجم : راشدى )
115
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى )
روزى را مىبينم كه او آقا و سرور شما شده است . سپس رسول اللّه را مىگرفت و با خود مىنشاند و به پشت كمرش دست مىكشيد ، او را مىبوسيد ، در آغوش مىگرفت و مىگفت : تاكنون مانند اين بچه ، بچهاى خوشبو و پاكيزه نديدهام ، تاكنون بچهاى نديدهام كه پوستى به اين نرمى و خوشبويى داشته باشد . سپس به ابو طالب توجه مىكرد ( چرا كه عبد اللّه و ابو طالب از يك مادر بودند ) و مىگفت : بدان كه اين پسربچه داراى مقام و رتبهء عظيمى است ، پس او را حفظ كن و به او تمسك جوى . همانا او شخصى يگانه و از مادرى يگانه است ، براى او مانند مادر باش ؛ مبادا چيزى به او رسد و اتفاقى براى او بيفتد كه او را ناراحت كند . سپس عبد المطّلب پيامبر را بر گردن خود مىنشاند و با او به طواف شروع مىكرد و چون مىدانست كه محمد صلّى اللّه عليه و آله از لات و عزى بدش مىآيد ، او را به سوى آنها نمىبرد . « 1 » و « 2 » وقتى كه شش سال پيامبر تمام شد ، آمنه عليها السّلام ، مادر گراميشان ، در ابواء ، سرزمينى بين مكه و مدينه ، وفات يافت . او به همراه پيامبر از زيارت دايىهاى ايشان كه از بنى عدى بودند بازمىگشت . پس پيامبر يتيم شد ؛ نه پدرى داشت و نه مادرى . از آن پس ، عبد المطّلب به ايشان بيشتر مهربانى مىكرد و بيشتر مراقب او بود . اوضاع به همين صورت گذشت تا اينكه عبد المطّلب به پايان عمر خود نزديك شد ، پس به دنبال ابو طالب فرستاد ، در حالى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله در
--> ( 1 ) . از اين خبر چنين برمىآيد كه عبد المطّلب به زيارت لات و عزى مىرفته است ولى صحيح اين است كه او بر دين ابراهيم بوده ؛ زيرا با ادلهء قاطع روشن است كه آبا و اجداد پيامبر ، همگى موحد بودهاند . ( 2 ) . كمال الدين و تمام النعمه ، ج 1 ، ص 172 - 171 .