ابو القاسم راز شيرازى

52

مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )

لفظ ملكوت السّماوات و الارض دليل است بر آنكه رؤيت ، قلبى است ؛ زيرا كه مراد از ملكوت ، باطن سماوات و ارض است ، چنان‌كه خواهد آمد . و ديگر از حضرت رسول عليه السّلام وارد است كه : « را قلبي ربّي » « 194 » . و اين كوكب و قمر و آفتاب از انوار محسوسهء مصوّرهء قلبيّه است كه در بطن طور اوّل از اطوار سبعهء قلب پس از تزكيه و تصفيهء قلب ، ظاهر مىشود . و در ساير اطوار قلب ، آن قدر از تجلّيات الهيّه و عجايب قلبيّه ظاهر مىشود كه كتب بسيار به شرح آن وفا نمىكند « 195 » . و طريقهء كاملهء تزكيه و تصفيهء قلب ، در نزد اهل عصمت عليهم السّلام است كه : يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ « 196 » وصف خاصّ ايشان است و « يدا

--> - و زمين است درحالىكه به حقيقت توحيد تحقّق يافته و سر تسليم به آستان مقدّس حقّ نهاده‌ام چه من از مشركان ( بشرك خفى و جلى ) نيستم : سورهء 6 آيهء 79 ( 194 ) - دل من پروردگار مرا ديد . ( 195 ) - حضرت شارح درباره عجائب قلبيّه در « كوثرنامه » غزلى شيوا دارد كه بىمناسبت نيست چند بيتى از آن آورده شود : عقل و دينم را ربود آن گل‌عذار * مست گشتم زان دو چشم پرخمار وصف او خواندم بشد هوشم ز سر * نام او بردم نمودم جان نثار نفْس خود را سر بُرم با تيغ جوع * تا شوم دل زنده اندر عشق يار بس عجايب كاندرون دل ز عشق * ظاهر آيد بعد موت اختيار بس جواهر كآوَرَد از دل برون * دست عشق و سازدت بر سر نثار ديدهء دل باز سازد كحل عشق * تا ببيند حسن‌هاى بيشمار بحر عشق آيد بدل گر موج زن * نوح جان در فُلك تن گيرد قرار بس عجايب بين درين درياى ژرف * تا نه‌بيند دل نگردد هوشيار طور تن از جلوه خود بردَرَدْ * موسىِ جان فانى آيد مرده‌وار سوز دل را قبلهء جان ساز تو * تا شوى در عشق حق كامل عيار تا كه آئى با خبر از راز عشق * دست از زارىّ دل رو برمدار ( 196 ) - ( تا نخست درون ايشان را ) از پليديهاى ( رذائل ) پاك كنيم ( آنگاه ) ايشان را قرآن درآموزيم : سورهء 62 قسمتى از آيهء 2