ابو القاسم راز شيرازى
287
مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )
--> - چند ازين ؟ چون آخر اين خواهد بُدَن * واى از آن كاوّل چنين خواهد بُدَن هيچكس را ره پس اين پرده نيست * يا كسى را كو به زارى مرده نيست هر چراغى را كه باشد باد پيش * چون تواند بُرد ره از در به پيش مىنترسى كاين چراغ زود مير * زود ميرد ، گر توانى زود گير گر بميرد اين چراغت ناگهى * ره بسر نابرده افتى در چهى چون تو از سودا دماغى ، مىپُرى * صَرصَرى در ره ، چراغى مىبرى ؟ ره بسر بر پيش ازين اى بىدِماغ * كز چنان بادت فروميرد چراغ چون چراغ تو بميرد بىخبر * نه نشانى ماند از تو نه اثر گر چراغ مرده مىخواهى بسى * در همه عالَم نشان ندهد كسى از چراغ مرده كس آگاه نيست * چون بمرد او خواه هست و خواه نيست هر چراغى را كه بادى در ربود * گر بسى بر سر زنى از وى چه سود راه بينا ! زين جهان تا آن جهان * بيش يكدم نيست جان را در ميان از درونت چون برآيد آن دمى * اين جهانت آن جهان گردد همى اين جهان تا آن جهان بسيار نيست * جز دمى اندر ميان ديوار نيست چون برآيد آن دَمت از جان پاك * پس نگونسارت در اندازد به خاك مرگ را بر خلق عزمى جازم است * جمله را در خاك خفتن لازم است مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت * نه يكى نيك و يكى بد را گذاشت گر تو زان قومى و گر زان ديگرى * همچو ايشان بگذرى تا بنگرى هركه مُرد و گشت زير خاك پست * هر كسى گويد بياسود و برست مرگ را بهتر ز زِستن مىنهد * مردنت آسايش تن مىدهد الحق اين دنيا چه پُربرگ اوفتاد ! ! * كاوّلين آسايشش مرگ اوفتاد ! ! خيز تا گامى به گردون برنهيم * پس سر اين ديگ پرخون برنهيم مىروم گريان چو ميغ از آمدن * آه از رفتن ، دريغ از آمدن گر نبودى جان من آسودمى * زين همه جان كندن ايمن بودمى عيسى مريم كه بودى شاد او * چون ز مرگ خويش كردى ياد او با چنان بسطى كه بودى حاصلش * آنچنان بيمى فتادى در دلش كز عَرَق آغشته گشتى جاى او * و آن عرق خون بود سر تا پاى او حال روح اللّه چون باشد چنين * واى بر ما زين بلاى در كمين ( * ) جناب « شيخ فريد الدّين محمّد بن ابراهيم عطّار نيشابورى » از اعاظم مشايخ اهل طريقت و معرفت و -