ادهم عزلتى خلخالى
پيشگفتار و مقدمه 28
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى )
مىرانم اثرى بر آن مترتّب نمىشود . و در اين مدّت چهاردهساله ، كه براى تن ضعيف و بناى بدن نحيف ابن مسكين ، از سنّ بيست و يك سالگى تا امروز محلّ نزول عساكر بلاء و محلّ آمد و شد جنود عناء است ، روز به روز و ساعت به ساعت ، روى در تزايد دارد نه نقصان ؛ و عارضهء سهلى كه زوال پذيرد اصعبى از آن ، به سرعت تمام ، جاى آن گيرد ، و همّ قليلى كه به سبيل مراجعت قدم گذارد هم در آن ساعت غمّ جزيلى به نيابت وى بشتاب معاودت نمايد . هر شب كه آب در خواب مىبينم روزش از غصّه كباب و از غم بىتاب مىگردم ، و كثافت باطن به سرحدّى انجاميده كه هرچند شستوشوى به مطيّبات مىدهم طهارت نمىپذيرد و دائم الأوقات در غسل و غسلم به ماء بلاء جديد ، و مدار روزگار اين بدكردار ناخوش اطوار بدين نهج مىگذرد ، هردم از اين باغ برى مىرسد . علّت اوّل ، كه قائد آن علل است و مقدّم بر همه ، مقدم شريفش سبب تنوير بيت الأحزان و تعمير خرابهء جان اين معلول مغلول گرديد و موجب سرفرازى اين مسكين مستمند گشت و باعث صحّت و عزّت اين عليل ذليل شد : رنج قولنج بود ، كه در كنج « مدرسهء جعفريّهء » دار السّلطنهء اصفهان تشريف آورد و در گنج شكستگى بر روى دل گشود . دوم ، قصور نور بصر كه بىخبر در « مدرسهء لطف اللّه » شيراز نزول اجلال فرمود و بصيرت قلبيّه را روشن نمود . سوم ، سوء المزاج معده ، كه همه جوارح و اعضاء را از فضلات طهارت داد . چهارم : الم صدر . پنجم خفقان . ششم ، ضعف قلب . هفتم ، بواسير ، هشتم ، وصل مفاصل . نهم ، ضيق النّفس . دهم ، فتور قوّت هاضمه . يازدهم تب به نوبت ، كه گاهى اضافهء علّت شده . دوازدهم فتور قوّت دماغ حتّى از درك صفاى باغ و راغ . سيزدهم قبض طبيعت و يبوست آن ، از ممرّ غلبهء سوداء و حرارت عارضى از كثرت تناول ادويهء حارّه و اغذيهء حارّهء يابس ، كه كل در قصبهء طيّبهء « دهخوارقان » عيان شده . چهاردهم سوء الغنية و انحراف مزاج جگر كه سلطان همه است در بلدهء كريمهء « تبريز » حادث گشت . مپرس حال كه انديشهء بيانم نيست * چو عهد خلق درستى در استخوانم نيست