جلال الدين الرومي
87
مثنوى معنوى ( فارسى )
در خواب گفتن هاتف مر عمر را كه چندين زر از بيت المال به آن مرده ده كه در گورستان خفته است آن زمان حق بر عمر خوابى گماشت * تا كه خويش از خواب نتوانست داشت در عجب افتاد كاين معهود نيست * اين ز غيب افتاد بىمقصود نيست سر نهاد و خواب بردش خواب ديد * كامدش از حق ندا جانش شنيد [ نداى حق ، نداى راستين است ] آن ندايى كاصل هر بانگ و نواست * خود ندا آن است و اين باقى صداست [ حقيقت در انحصار هيچ فرقه و فريقى نيست ] ترك و كرد و پارسى گو و عرب * فهم كرده آن ندا بىگوش و لب خود چه جاى ترك و تاجيك است و زنگ * فهم كرده ست آن ندا را چوب و سنگ [ خلق مدام و تجليات بيكران ] هر دمى از وى همىآيد أَ لَسْتُ * جوهر و اعراض مىگردند هست [ همهء موجودات با هستى خود ، ربوبيت حق را اذعان مىكنند ] گر نمىآيد بَلى ز يشان ولى * آمدنشان از عدم باشد بلى [ شعور و نطق جمادات ] ز آن چه گفتم من ز فهم سنگ و چوب * در بيانش قصهاى هش دار خوب ناليدن ستون حنانه چون براى پيغامبر عليه السلام منبر ساختند كه جماعت انبوه شد گفتند ما روى مبارك تو را به هنگام وعظ نمىبينيم و شنيدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفى صلى اللَّه عليه و إله و سلم با ستون صريح [ حكايت در بيان نطق و شعور جمادات ] استن حنانه از هجر رسول * ناله مىزد همچو ارباب عقول گفت پيغمبر چه خواهى اى ستون * گفت جانم از فراقت گشت خون مسندت من بودم از من تاختى * بر سر منبر تو مسند ساختى گفت خواهى كه ترا نخلى كنند * شرقى و غربى ز تو ميوه چنند يا در آن عالم حقت سروى كند * تا تر و تازه بمانى تا ابد گفت آن خواهم كه دايم شد بقاش * بشنو اى غافل كم از چوبى مباش آن ستون را دفن كرد اندر زمين * تا چو مردم حشر گردد يوم دين [ اگر بدانى كه جهان باطن چيست ، دل از دنيا برمىكنى ] تا بدانى هر كه را يزدان بخواند * از همه كار جهان بىكار ماند