جلال الدين الرومي

85

مثنوى معنوى ( فارسى )

آن خزان نزد خدا نفس و هواست * عقل و جان عين بهار است و بقاست [ اهميت مصاحبت با كاملان ] مر ترا عقل است جزوى در نهان * كامل العقلى بجو اندر جهان جزو تو از كل او كلى شود * عقل كل بر نفس چون غلى شود [ نفس اولياء اللّه همچون بهار مىروياند ] پس به تاويل اين بود كانفاس پاك * چون بهار است و حيات برگ و تاك [ از درشتى و قهر كاملان مگريز كه سخنان آنان رشد دهنده است ] از حديث اوليا نرم و درشت * تن مپوشان ز آن كه دينت راست پشت گرم گويد سرد گويد خوش بگير * تا ز گرم و سرد بجهى وز سعير گرم و سردش نو بهار زندگى است * مايه‌ى صدق و يقين و بندگى است ز آن كه زو بستان جانها زنده است * اين جواهر بحر دل آگنده است [ محروميت سالك از كمترين فيض الهى موجب قبض او گردد ] بر دل عاقل هزاران غم بود * گر ز باغ دل خلالى كم شود پرسيدن صديقه ( س ) از پيامبر ( ص ) كه سر باران امروزينه چه بود [ باران لطف الهى ، غم‌ها را مىزدايد ] گفت صديقه كه اى زبده‌ى وجود * حكمت باران امروزين چه بود اين ز بارانهاى رحمت بود يا * بهر تهديد است و عدل كبريا اين از آن لطف بهاريات بود * يا ز پاييزى پر آفات بود گفت اين از بهر تسكين غم است * كز مصيبت بر نژاد آدم است [ دوام حالت قبض ، تباه‌كنندهء سالك است ] گر بر آن آتش بماندى آدمى * بس خرابى در فتادى و كمى [ حرص به دنيا سبب آبادانى معاش دنيوى است ] اين جهان ويران شدى اندر زمان * حرصها بيرون شدى از مردمان [ غفلت مثبت ، ستون بقاى دنياست ] استن اين عالم اى جان غفلت است * هوشيارى اين جهان را آفت است [ هرگاه شناخت آدمى از آن جهان بيشتر شود ، دنيا اهميتش را از دست مىدهد ] هوشيارى ز آن جهان است و چو آن * غالب آيد پست گردد اين جهان هوشيارى آفتاب و حرص يخ * هوشيارى آب و اين عالم وسخ ز آن جهان اندك ترشح مىرسد * تا نغرد در جهان حرص و حسد گر ترشح بيشتر گردد ز غيب * نى هنر ماند در اين عالم نه عيب [ ادامهء حكايت پير چنگى ] اين ندارد حد سوى آغاز رو * سوى قصه‌ى مرد مطرب باز رو بقيه‌ى قصه‌ى پير چنگى و بيان مخلص آن مطربى كز وى جهان شد پر طرب * رسته ز آوازش خيالات عجب از نوايش مرغ دل پران شدى * وز صدايش هوش جان حيران شدى