جلال الدين الرومي
82
مثنوى معنوى ( فارسى )
ليك از تانيث جان را باك نيست * روح را با مرد و زن اشراك نيست از مونث وز مذكر برتر است * اين نه آن جان است كز خشك و تر است [ روح لطيف با روح حيوانى ، تفاوت دارد ] اين نه آن جان است كافزايد ز نان * يا گهى باشد چنين گاهى چنان [ چون سالك از حال به مقام رسد ، حال او هماره خوش گردد ] خوش كننده ست و خوش و عين خوشى * بىخوشى نبود خوشى اى مرتشى چون تو شيرين از شكر باشى بود * كان شكر گاهى ز تو غايب شود [ هرگاه بر پيمان الهى وافادار باشى ، خوشى و سعادت از تو جدا نخواهد شد ] چون شكر گردى ز تاثير وفا * پس شكر كى از شكر باشد جدا [ عقل جزئى از درك عشق ، ناتوان است ] عاشق از خود چون غذا يابد رحيق * عقل آن جا گم شود گم اى رفيق عقل جزوى عشق را منكر بود * گر چه بنمايد كه صاحب سر بود زيرك و داناست اما نيست نيست * تا فرشته لا نشد اهريمنى است [ عقل جزئى از مكاشفات روحانى ، ناتوان است ] او به قول و فعل يار ما بود * چون به حكم حال آيى لا بود [ صاحبان عقول جزئيه هنوز از خودبينى نرهيدهاند و به مقام مرگ اختيارى نرسيدهاند ] لا بود چون او نشد از هست نيست * چون كه طوعا لا نشد كرها بسى است [ نداى جان لطيف ، دلنواز و كمالآور است مانند اذان بلال حبشى ] جان كمال است و نداى او كمال * مصطفى گويان ارحنا يا بلال اى بلال افراز بانگ سلسلت * ز آن دمى كاندر دميدم در دلت ز آن دمى كادم از آن مدهوش گشت * هوش اهل آسمان بىهوش گشت [ استغراق روحانى و از دست شدن نماز ] مصطفى بىخويش شد ز آن خوب صوت * شد نمازش از شب تعريس فوت سر از آن خواب مبارك بر نداشت * تا نماز صبحدم آمد به چاشت [ مرتبهء وصال ] در شب تعريس پيش آن عروس * يافت جان پاك ايشان دستبوس [ وصال ، به هر كس دست نمىدهد ] عشق و جان هر دو نهانند و ستير * گر عروسش خواندهام عيبى مگير [ كشف اسرار ربوبى به اذن او ] از ملولى يار خامش كردمى * گر همو مهلت بدادى يك دمى ليك مىگويد بگو هين عيب نيست * جز تقاضاى قضاى غيب نيست [ عيببينى ، عيب است ] عيب باشد كاو نبيند جز كه عيب * عيب كى بيند روان پاك غيب [ نسبى بودن خيرات و شرور از ديدگاه اهل توحيد ] عيب شد نسبت به مخلوق جهول * نى به نسبت با خداوند قبول كفر هم نسبت به خالق حكمت است * چون به ما نسبت كنى كفر آفت است ور يكى عيبى بود با صد حيات * بر مثال چوب باشد در نبات در ترازو هر دو را يكسان كشند * ز آن كه آن هر دو چو جسم و جان خوشند [ تأثير نورانيت روح عارفان بر جسمهايشان ] پس بزرگان اين نگفتند از گزاف * جسم پاكان عين جان افتاد صاف گفتشان و نفسشان و نقششان * جمله جان مطلق آمد بىنشان [ روح پليدان از شدّت پستى و آلايش ، حكم جسم را پيدا كرده است ] جان دشمن دارشان جسم است صرف * چون زياد از نرد او اسم است صرف [ مقايسهء روح پليدان و پاكان ] آن به خاك اندر شد و كل خاك شد * وين نمك اندر شد و كل پاك شد [ صفا و معنويت انبيا و اوليا از صفاى بيكران الهى است ] آن نمك كز وى محمد املح است * ز آن حديث با نمك او افصح است اين نمك باقى است از ميراث او * با تواند آن وارثان او بجو [ زمين هيچگاه از اولياى الهى خالى نمىشود ] پيش تو شسته ترا خود پيش كو * پيش هستت جان پيش انديش كو [ اى انسان ! حقيقت تو همين جسم نيست ]