جلال الدين الرومي

76

مثنوى معنوى ( فارسى )

برون انداختن مرد تاجر طوطى را از قفس و پريدن طوطى مرده بعد از آنش از قفس بيرون فگند * طوطيك پريد تا شاخ بلند طوطى مرده چنان پرواز كرد * كافتاب از چرخ تركى تاز كرد خواجه حيران گشت اندر كار مرغ * بىخبر ناگه بديد اسرار مرغ روى بالا كرد و گفت اى عندليب * از بيان حال خودمان ده نصيب او چه كرد آن جا كه تو آموختى * ساختى مكرى و ما را سوختى [ پند عملى ، مؤثرتر از مواعظ لفظى است ] گفت طوطى كاو به فعلم پند داد * كه رها كن لطف آواز و و داد [ حسن و كمال خود را از اغيار بپوشان تا محسود واقع نشوى ] ز آن كه آوازت ترا در بند كرد * خويشتن مرده پى اين پند كرد يعنى اى مطرب شده با عام و خاص * مرده شو چون من كه تا يا بى خلاص دانه باشى مرغكانت بر چنند * غنچه باشى كودكانت بر كنند دانه پنهان كن به كلى دام شو * غنچه پنهان كن گياه بام شو [ شهرت ، آفت است ] هر كه داد او حسن خود را در مزاد * صد قضاى بد سوى او رو نهاد [ دوستان ظاهرى و دشمنان ، هر دو عمر انسان را تلف مىكنند ] چشمها و خشمها و رشكها * بر سرش ريزد چو آب از مشكها دشمنان او را ز غيرت مىدرند * دوستان هم روزگارش مىبرند [ آنكس كه شيفتهء تحسين دوستان ظاهرى است ، قدر حيات خود را نمىداند ] آن كه غافل بود از كشت بهار * او چه داند قيمت اين روزگار [ نجات ، در پناه الهى حاصل مىآيد ] در پناه لطف حق بايد گريخت * كاو هزاران لطف بر ارواح ريخت تا پناهى يا بى آن گه چون پناه * آب و آتش مر ترا گردد سپاه [ چند نمونهء تاريخى براى ابيات پيشين ] نوح و موسى را نه دريا يار شد * نه بر اعداشان به كين قهار شد آتش ابراهيم را نى قلعه بود * تا بر آورد از دل نمرود دود كوه يحيى را نه سوى خويش خواند * قاصدانش را به زخم سنگ راند گفت اى يحيى بيا در من گريز * تا پناهت باشم از شمشير تيز وداع كردن طوطى خواجه را و پريدن يك دو پندش داد طوطى بىنفاق * بعد از آن گفتش سلام الفراق