جلال الدين الرومي
74
مثنوى معنوى ( فارسى )
شاه را غيرت بود بر هر كه او * بو گزيند بعد از آن كه ديد رو [ مقايسهء غيرت خداوند و بندگان ] غيرت حق بر مثل گندم بود * كاه خرمن غيرت مردم بود اصل غيرتها بدانيد از إله * آن خلقان فرع حق بىاشتباه شرح اين بگذارم و گيرم گله * از جفاى آن نگار ده دله [ خداوند ، نالهء بنده را دوست دارد ] نالم ايرا نالهها خوش آيدش * از دو عالم ناله و غم بايدش [ نالهء بنده از اينكه در حلقهء مستان بادهء عشق حق نيست ] چون ننالم تلخ از دستان او * چون نيم در حلقهى مستان او [ ناله از فراق ] چون نباشم همچو شب بىروز او * بىوصال روى روز افروز او [ مقام رضا ] ناخوش او خوش بود در جان من * جان فداى يار دل رنجان من عاشقم بر رنج خويش و درد خويش * بهر خشنودى شاه فرد خويش [ اندوه متعالى ، باعث بصيرت شود ] خاك غم را سرمه سازم بهر چشم * تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم [ ارزش اشكهاى عاشقانه ] اشك كان از بهر او بارند خلق * گوهر است و اشك پندارند خلق [ ارزش مقرب ، از حق شكايت نمىكند ] من ز جان جان شكايت مىكنم * من نيم شاكى روايت مىكنم دل همىگويد كز او رنجيدهام * وز نفاق سست مىخنديدهام راستى كن اى تو فخر راستان * اى تو صدر و من درت را آستان [ عالم وحدت ، عالم تعيّن نيست ] آستان و صدر در معنى كجاست * ما و من كو آن طرف كان يار ماست [ ذات الهى از تعيّنات ، منزه است ] اى رهيده جان تو از ما و من * اى لطيفهى روح اندر مرد و زن [ وقتى تعيّنات برخيزد ، وحدت آشكار شود ] مرد و زن چون يك شود آن يك تويى * چون كه يك جا محو شد آنك تويى [ ظهور موجودات ، بدان جهت است كه خدا جمال خود را در آيينهء آنها بيند ] اين من و ما بهر آن بر ساختى * تا تو با خود نرد خدمت باختى [ رفع كثرتها و ظهور وحدت ] تا من و توها همه يك جان شوند * عاقبت مستغرق جانان شوند اين همه هست و بيا اى امر كُنْ * اى منزه از بيان و از سخن [ خداوند به چشم ظاهر ديده نشود ] جسم جسمانه تواند ديدنت * در خيال آرد غم و خنديدنت [ دلى كه مقيد به غمها و شادىهاى معمولى است ، لايق ديدار خدا نيست ] دل كه او بستهى غم و خنديدن است * تو مگو كاو لايق آن ديدن است آن كه او بستهى غم و خنده بود * او بدين دو عاريت زنده بود [ از غمها و شادىهاى معمولى برتر آى ] باغ سبز عشق كاو بىمنتهاست * جز غم و شادى در او بس ميوههاست [ مقام عاشقى برتر از غمها و شادىهاى معمولى ] عاشقى زين هر دو حالت برتر است * بىبهار و بىخزان سبز و تر است [ تضرع عاشق به معشوق ] ده زكات روى خوب اى خوب رو * شرح جان شرحه شرحه باز گو [ تجلّى جلالى حق ] كز كرشم غمزهى غمازهاى * بر دلم بنهاد داغى تازهاى [ فناى عارفانه ] من حلالش كردم از خونم بريخت * من همىگفتم حلال او مىگريخت چون گريزانى ز نالهى خاكيان * غم چه ريزى بر دل غمناكيان [ فيض مدام حق ] اى كه هر صبحى كه از مشرق بتافت * همچو چشمهى مشرقت در جوش يافت چون بهانه دادى اين شيدات را * اى بهانه شكر لبهات را [ تجليات مدام حق ] اى جهان كهنه را تو جان نو * از تن بىجان و دل افغان شنو [ حال عاشق ، وراى غمها و شادىهاى دنيوى است ]