جلال الدين الرومي
72
مثنوى معنوى ( فارسى )
طوطيى كايد ز وحى آواز او * پيش از آغاز وجود آغاز او [ حق در توست و جهان سايهء اوست ] اندرون تست آن طوطى نهان * عكس او را ديده تو بر اين و آن [ سايهها و معشوقهاى مجازى ، تو را پژمرده مىكنند ] مىبرد شاديت را تو شاد از او * مىپذيرى ظلم را چون داد از او [ هشدار به دوستداران هوى و هوس ] اى كه جان را بهر تن مىسوختى * سوختى جان را و تن افروختى [ حال عاشق ، سوختگى است ] سوختم من سوخته خواهد كسى * تا ز من آتش زند اندر خسى [ اگر خودت عاشق نيستى ، عشق را از عاشقان بياموز ] سوخته چون قابل آتش بود * سوخته بستان كه آتش كش بود [ شرح هجران مولانا و هر عارف عاشق ديگر ] اى دريغا اى دريغا اى دريغ * كانچنان ماهى نهان شد زير ميغ چون زنم دم كاتش دل تيز شد * شير هجر آشفته و خون ريز شد آن كه او هوشيار خود تند است و مست * چون بود چون او قدح گيرد به دست شير مستى كز صفت بيرون بود * از بسيط مرغزار افزون بود [ شاعر بايد درد حقيقت داشته باشد نه پرواى قافيهسازى و صنعتپردازى ] قافيه انديشم و دل دار من * گويدم منديش جز ديدار من خوش نشين اى قافيه انديش من * قافيهى دولت تويى در پيش من [ سخن ، حجاب حقيقت است ] حرف چه بود تا تو انديشى از آن * حرف چه بود خار ديوار رزان [ نطق خاموش ] حرف و صوت و گفت را بر هم زنم * تا كه بىاين هر سه با تو دم زنم [ رازگويى عاشق ] آن دمى كز آدمش كردم نهان * با تو گويم اى تو اسرار جهان آن دمى را كه نگفتم با خليل * و آن غمى را كه نداند جبرئيل آن دمى كز وى مسيحا دم نزد * حق ز غيرت نيز بىما هم نزد [ موجودات جهان ، نيستهاى هستنما هستند ] ما چه باشد در لغت اثبات و نفى * من نه اثباتم منم بىذات و نفى [ بقاى حقيقى در فانى شدن از وجود مجازى خود است ] من كسى در ناكسى دريافتم * پس كسى در ناكسى دربافتم [ هر چه قدرت و امكانات ، بيشتر شود وابستگى بيشتر مىشود ] جمله شاهان بندهى بندهى خودند * جمله خلقان مردهى مردهى خودند جمله شاهان پست ، پست خويش را * جمله خلقان مست ، مست خويش را مىشود صياد ، مرغان را شكار * تا كند ناگاه ايشان را شكار [ عشق ، دو طرفه است ] بىدلان را دلبران جسته به جان * جمله معشوقان شكار عاشقان هر كه عاشق ديدىاش معشوق دان * كو به نسبت هست هم اين و هم آن [ تمثيل براى ابيات پيشين ] تشنگان گر آب جويند از جهان * آب جويد هم به عالم تشنگان چون كه عاشق اوست تو خاموش باش * او چو گوشت مىكشد تو گوش باش [ لزوم مهار كردن زبان ] بند كن چون سيل سيلانى كند * ور نه رسوايى و ويرانى كند [ عاشق از فنا شدن ، باكى ندارد ] من چه غم دارم كه ويرانى بود * زير ويران گنج سلطانى بود غرق حق خواهد كه باشد غرقتر * همچو موج بحر جان زير و زبر [ مقام رضا ] زير دريا خوشتر آيد يا زبر * تير او دل كش تر آيد يا سپر