جلال الدين الرومي
53
مثنوى معنوى ( فارسى )
در دلش تاويل چون ترجيح يافت * طبع در حيرت سوى گندم شتافت [ تمثيل براى ابيات پيشين ] باغبان را خار چون در پاى رفت * دزد فرصت يافت ، كالا برد تفت چون ز حيرت رست باز آمد به راه * ديد برده دزد رخت از كارگاه ربنا إنا ظلمنا گفت و آه * يعنى آمد ظلمت و گم گشت راه [ غلبهء تقدير الهى بر تدبير بندگان ] پس قضا ابرى بود خورشيد پوش * شير و اژدرها شود زو همچو موش من اگر دامى نبينم گاه حكم * من نه تنها جاهلم در راه حكم [ دعا ، دفع بلاى مقدّر مىكند ] اى خنك آن كاو نكو كارى گرفت * زور را بگذاشت او زارى گرفت گر قضا پوشد سيه همچون شبت * هم قضا دستت بگيرد عاقبت گر قضا صد بار قصد جان كند * هم قضا جانت دهد درمان كند اين قضا صد بار اگر راهت زند * بر فراز چرخ خرگاهت زند از كرم دان اين كه مىترساندت * تا به ملك ايمنى بنشاندت اين سخن پايان ندارد گشت دير * گوش كن تو قصهى خرگوش و شير پاى واپس كشيدن خرگوش از شير چون نزديك چاه رسيد چون كه نزد چاه آمد شير ديد * كز ره آن خرگوش ماند و پا كشيد گفت پا واپس كشيدى تو چرا * پاى را واپس مكش پيش اندر آ گفت كو پايم كه دست و پاى رفت * جان من لرزيد و دل از جاى رفت رنگ رويم را نمىبينى چو زر * ز اندرون خود مىدهد رنگم خبر [ پى بردن به احوال درون از احوال و آثار ظاهرى ] حق چو سيما را معرف خوانده است * چشم عارف سوى سيما مانده است رنگ و بو غماز آمد چون جرس * از فرس آگه كند بانگ فرس بانگ هر چيزى رساند زو خبر * تا بدانى بانگ خر از بانگ در گفت پيغمبر به تمييز كسان * مرء مخفى لدى طى اللسان رنگ رو از حال دل دارد نشان * رحمتم كن مهر من در دل نشان رنگ روى سرخ دارد بانگ شكر * بانگ روى زرد باشد صبر و نكر [ عروض مرگ و حال انسانها ] در من آمد آن كه دست و پا برد * رنگ رو و قوت و سيما برد آن كه در هر چه در آيد بشكند * هر درخت از بيخ و بن او بر كند در من آمد آن كه از وى گشت مات * آدمى و جانور جامد نبات اين خود اجزايند كليات از او * زرد كرده رنگ و فاسد كرده بو [ جهان ، در تغيير دائم است ]