جلال الدين الرومي

51

مثنوى معنوى ( فارسى )

قصه‌ى هدهد و سليمان در بيان آن كه چون قضا آيد چشمهاى روشن بسته شود [ حكايت در بيان بسته شدن چشم بصيرت در اثر قضاى الهى ] چون سليمان را سراپرده زدند * جمله مرغانش به خدمت آمدند هم زبان و محرم خود يافتند * پيش او يك يك به جان بشتافتند جمله مرغان ترك كرده جيك جيك * با سليمان گشته افصح من اخيك [ همدلى ، نزديكترين خويشاوندى است ] هم زبانى خويشى و پيوندى است * مرد با نامحرمان چون بندى است اى بسا هندو و ترك هم زبان * اى بسا دو ترك چون بيگانگان پس زبان محرمى خود ديگر است * هم دلى از هم زبانى بهتر است [ نطق خاموش ] غير نطق و غير ايما و سجل * صد هزاران ترجمان خيزد ز دل جمله مرغان هر يكى اسرار خود * از هنر وز دانش و از كار خود با سليمان يك به يك وامىنمود * از براى عرضه خود را مىستود از تكبر نى و از هستى خويش * بهر آن تا ره دهد او را به پيش چون ببايد برده‌اى را خواجه‌اى * عرضه دارد از هنر ديباجه‌اى چون كه دارد از خريداريش ننگ * خود كند بيمار و كر و شل و لنگ نوبت هدهد رسيد و پيشه‌اش * و آن بيان صنعت و انديشه‌اش گفت اى شه يك هنر كان كهتر است * باز گويم گفت كوته بهتر است گفت بر گو تا كدام است آن هنر * گفت من آن گه كه باشم اوج بر بنگرم از اوج با چشم يقين * من ببينم آب در قعر زمين تا كجايست و چه عمق استش چه رنگ * از چه مىجوشد ز خاكى يا ز سنگ اى سليمان بهر لشكرگاه را * در سفر مىدار اين آگاه را پس سليمان گفت اى نيكو رفيق * در بيابانهاى بىآب عميق طعنه‌ى زاغ در دعوى هدهد زاغ چون بشنود آمد از حسد * با سليمان گفت كاو كژ گفت و بد از ادب نبود به پيش شه مقال * خاصه خود لاف دروغين و محال گر مر او را اين نظر بودى مدام * چون نديدى زير مشتى خاك دام چون گرفتار آمدى در دام او * چون قفس اندر شدى ناكام او پس سليمان گفت اى هدهد رواست * كز تو در اول قدح اين درد خاست چون نمايى مستى اى خورده تو دوغ * پيش من لافى زنى آن گه دروغ