جلال الدين الرومي

42

مثنوى معنوى ( فارسى )

سر شكسته نيست اين سر را مبند * يك دو روزك جهد كن باقى بخند [ دنيا پرستى ، ميلى نافرجام است ] بد محالى جست كاو دنيا بجست * نيك حالى جست كاو عقبى بجست مكرها در كسب دنيا بارد است * مكرها در ترك دنيا وارد است [ تدبير حقيقى آن است كه انسان را از تنگناى زندگى پست حيوانى برهاند ] مكر آن باشد كه زندان حفره كرد * آن كه حفره بست آن مكرى ست سرد اين جهان زندان و ما زندانيان * حفره كن زندان و خود را وارهان [ مفهوم دنيا در نظر عرفا ، غفلت دل است نه تلاش‌هاى اجتماعى و اقتصادى ] چيست دنيا از خدا غافل بدن * نى قماش و نقره و ميزان و زن [ دارايى دنيوى ، ابزار كمال انسانى است نه نفس كمال ] مال را كز بهر دين باشى حمول * نعم مال صالح خواندش رسول [ تمثيل در اينكه دنيا پرستى به داشتن مال نيست بل به مال دوستى است ] آب در كشتى هلاك كشتى است * آب اندر زير كشتى پشتى است چون كه مال و ملك را از دل براند * ز آن سليمان خويش جز مسكين نخواند [ تمثيل در اينكه اگر دل از عشق خدا پر سازى ، دنيا در برابر همّت تو زبون شود ] كوزه‌ى سر بسته اندر آب زفت * از دل پر باد فوق آب رفت باد درويشى چو در باطن بود * بر سر آب جهان ساكن بود گر چه جمله‌ى اين جهان ملك وى است * ملك در چشم دل او لا شى است پس دهان دل ببند و مهر كن * پر كنش از باد كبر من لدن [ در لزوم سعى و تلاش ] جهد حق است و دوا حق است و درد * منكر اندر نفى جهدش جهد كرد مقرر شدن ترجيح جهد بر توكل زين نمط بسيار برهان گفت شير * كز جواب آن جبريان گشتند سير روبه و آهو و خرگوش و شغال * جبر را بگذاشتند و قيل و قال عهدها كردند با شير ژيان * كاندر اين بيعت نيفتد در زيان قسم هر روزش بيايد بىجگر * حاجتش نبود تقاضاى دگر قرعه بر هر كه فتادى روز روز * سوى آن شير او دويدى همچو يوز چون به خرگوش آمد اين ساغر به دور * بانگ زد خرگوش كاخر چند جور انكار كردن نخجيران بر خرگوش در تاخير رفتن بر شير قوم گفتندش كه چندين گاه ما * جان فدا كرديم در عهد و وفا تو مجو بد نامى ما اى عنود * تا نرنجد شير رو رو زود زود