جلال الدين الرومي
40
مثنوى معنوى ( فارسى )
پاى دارى چون كنى خود را تو لنگ * دست دارى چون كنى پنهان تو چنگ [ تمثيل براى ابيات پيشين ] خواجه چون بيلى به دست بنده داد * بىزبان معلوم شد او را مراد دست همچون بيل اشارتهاى اوست * آخر انديشى عبارتهاى اوست چون اشارتهاش را بر جان نهى * در وفاى آن اشارت جان دهى پس اشارتهاى اسرارت دهد * بار بر دارد ز تو كارت دهد [ سير كمالى سالك از خامى تا پختگى ] حاملى محمول گرداند ترا * قابلى مقبول گرداند ترا قابل امر ويى قايل شوى * وصل جويى بعد از آن و اصل شوى [ تأييد سعى و تلاش و نفى جبر ] سعى شكر نعمتش قدرت بود * جبر تو انكار آن نعمت بود شكر قدرت قدرتت افزون كند * جبر نعمت از كفت بيرون كند جبر تو خفتن بود در ره مخسب * تا نبينى آن در و درگه مخسب [ جبر عارفانه با جبر عاميانه تفاوت دارد ] هان مخسب اى جبرى بىاعتبار * جز به زير آن درخت ميوهدار تا كه شاخ افشان كند هر لحظه باد * بر سر خفته بريزد نقل و زاد جبر و خفتن در ميان ره زنان * مرغ بىهنگام كى يابد امان [ اهميت سعى و تلاش ] ور اشارتهاش را بينى زنى * مرد پندارى و چون بينى زنى اين قدر عقلى كه دارى گم شود * سر كه عقل از وى بپرد دم شود ز آن كه بىشكرى بود شوم و شنار * مىبرد بىشكر را در قعر نار [ توكّل ، سعى و تلاش انسان را نفى نمىكند ] گر توكل مىكنى در كار كن * كشت كن پس تكيه بر جبار كن باز ترجيح نهادن نخجيران توكل را بر جهد [ چرا آزمندان با آن همه جوش و خروش به راحتى و آسايش نمىرسند ؟ ] جمله با وى بانگها برداشتند * كان حريصان كه سببها كاشتند صد هزار اندر هزار از مرد و زن * پس چرا محروم ماندند از زمن صد هزاران قرن ز آغاز جهان * همچو اژدرها گشاده صد دهان مكرها كردند آن دانا گروه * كه ز بن بر كنده شد ز آن مكر كوه كرد وصف مكرهاشان ذو الجلال * لتزول منه اقلال الجبال جز كه آن قسمت كه رفت اندر ازل * روى ننمود از شكار و از عمل جمله افتادند از تدبير و كار * ماند كار و حكمهاى كردگار كسب جز نامى مدان اى نامدار * جهد جز وهمى مپندار اى عيار