جلال الدين الرومي
37
مثنوى معنوى ( فارسى )
خاك قارون را چو فرمان در رسيد * با زر و تختش به قعر خود كشيد آب و گل چون از دم عيسى چريد * بال و پر بگشاد مرغى شد پريد هست تسبيحت بخار آب و گل * مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل كوه طور از نور موسى شد به رقص * صوفى كامل شد و رست او ز نقص چه عجب گر كوه صوفى شد عزيز * جسم موسى از كلوخى بود نيز طنز و انكار كردن پادشاه جهود و قبول نكردن نصيحت خاصان خويش اين عجايب ديد آن شاه جهود * جز كه طنز و جز كه انكارش نبود ناصحان گفتند از حد مگذران * مركب استيزه را چندين مران ناصحان را دست بست و بند كرد * ظلم را پيوند در پيوند كرد بانگ آمد كار چون اينجا رسيد * پاى دار اى سگ كه قهر ما رسيد بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت * حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت [ هر كس به اصل خود مىپيوندد ] اصل ايشان بود آتش ابتدا * سوى اصل خويش رفتند انتها هم ز آتش زاده بودند آن فريق * جزوها را سوى كل باشد طريق [ جواب عمل ] آتشى بودند مومن سوز و بس * سوخت خود را آتش ايشان چو خس [ هر كس به اصل خود بازمىگردد ] آن كه بوده ست امه الهاويه * هاويه آمد مر او را زاويه مادر فرزند جويان وى است * اصلها مر فرعها را در پى است آب اندر حوض اگر زندانى است * باد نشفش مىكند كار كانى است مىرهاند مىبرد تا معدنش * اندك اندك تا نبينى بردنش وين نفس جانهاى ما را همچنان * اندك اندك دزدد از حبس جهان تا إليه يصعد أطياب الكلم * صاعدا منا إلى حيث علم [ نيايش بنده ، به سوى بارگاه الهى صعود مىكند ] ترتقي أنفاسنا بالمنتقى * متحفا منا إلى دار البقا [ پاداش نيايش ، مضاعف است ] ثم تاتينا مكافات المقال * ضعف ذاك رحمة من ذى الجلال ثم يلجينا الى امثالها * كى ينال العبد مما نالها هكذا تعرج و تنزل دايما * ذا فلا زلت عليه قائما [ گرايش به معنويت ، امرى فطرى است ] پارسى گوييم يعنى اين كشش * ز آن طرف آيد كه آمد آن چشش چشم هر قومى به سويى مانده است * كان طرف يك روز ذوقى رانده است [ پيوند ميان همجنسها ]