جلال الدين الرومي
25
مثنوى معنوى ( فارسى )
گفت جانم از محبان دور نيست * ليك بيرون آمدن دستور نيست آن اميران در شفاعت آمدند * و آن مريدان در شناعت آمدند كاين چه بد بختى است ما را اى كريم * از دل و دين مانده ما بىتو يتيم تو بهانه مىكنى و ما ز درد * مىزنيم از سوز دل دمهاى سرد ما به گفتار خوشت خو كردهايم * ما ز شير حكمت تو خوردهايم اللَّه الله اين جفا با ما مكن * خير كن امروز را فردا مكن مىدهد دل مر ترا كاين بىدلان * بىتو گردند آخر از بىحاصلان جمله در خشكى چو ماهى مىتپند * آب را بگشا ز جو بر دار بند اى كه چون تو در زمانه نيست كس * اللَّه اللَّه خلق را فرياد رس دفع گفتن وزير مريدان را [ حجابهاى نفسانى را از دل و جانت بردار تا حقايق ربانى را دريابى ] گفت هان اى سخرگان گفتوگو * وعظ و گفتار زبان و گوش جو پنبه اندر گوش حس دون كنيد * بند حس از چشم خود بيرون كنيد پنبهى آن گوش سر گوش سر است * تا نگردد اين كر آن باطن كر است بىحس و بىگوش و بىفكرت شويد * تا خطاب ارْجِعِي را بشنويد [ تا وقتى به ظاهر جهان مشغولى ، به باطن آن راه نخواهى يافت ] تا به گفتوگوى بيدارى درى * تو ز گفت خواب بويى كى برى سير بيرونى است قول و فعل ما * سير باطن هست بالاى سما [ قلمرو جسم و جان ، متفاوت است ] حس خشكى ديد كز خشكى بزاد * عيسى جان پاى بر دريا نهاد سير جسم خشك بر خشكى فتاد * سير جان پا در دل دريا نهاد [ تا وقتى اسير ظاهر جهانى ، به حقيقت جهان نخواهى رسيد ] چون كه عمر اندر ره خشكى گذشت * گاه كوه و گاه صحرا گاه دشت آب حيوان از كجا خواهى تو يافت * موج دريا را كجا خواهى شكافت موج خاكى وهم و فهم و فكر ماست * موج آبى محو و سكر است و فناست تا در اين سكرى از آن سكرى تو دور * تا از اين مستى از آن جامى تو دور [ سخن ، نقاب حقيقت است ، پس مدّتى خاموش باش ] گفتوگوى ظاهر آمد چون غبار * مدتى خاموش خو كن هوش دار مكرر كردن مريدان كه خلوت را بشكن جمله گفتند اى حكيم رخنه جو * اين فريب و اين جفا با ما مگو [ تمثيلاتى چند در اينكه هرگاه مىخواهى به كسى چيزى ياد بدهى به قابليت و استعداد او توجه كن ]