جلال الدين الرومي
23
مثنوى معنوى ( فارسى )
صد هزاران بحر و ماهى در وجود * سجده آرد پيش آن اكرام و جود [ سرچشمهء نعمتهاى فيض الهى است ] چند باران عطا باران شده * تا بدان آن بحر در افشان شده چند خورشيد كرم افروخته * تا كه ابر و بحر جود آموخته پرتو دانش زده بر آب و طين * تا شده دانه پذيرندهى زمين [ جهان موجودات به اقتضاى حكمت الهى ، قانونمند عمل مىكند ] خاك امين و هر چه در وى كاشتى * بىخيانت جنس آن برداشتى اين امانت ز آن امانت يافته ست * كافتاب عدل بر وى تافته ست تا نشان حق نيارد نو بهار * خاك سرها را نكرده آشكار [ جمادات نيز داراى شعور و آگاهى هستند ] آن جوادى كه جمادى را بداد * اين خبرها وين امانت وين سداد مر جمادى را كند فضلش خبير * عاقلان را كرده قهر او ضرير [ قلب و جان آدمى ، تاب اسرار الهى را ندارد ] جان و دل را طاقت آن جوش نيست * با كه گويم در جهان يك گوش نيست [ موجودات با عنايت الهى به مراتب عاليهء كمال مىرسند ] هر كجا گوشى بد از وى چشم گشت * هر كجا سنگى بد از وى يشم گشت [ افعال شگفتانگيز الهى را نبايد با خوارق عادات معموله يكسان دانست ] كيميا ساز است چه بود كيميا * معجزه بخش است چه بود سيميا [ نيايش بندهاى كه هنوز من خود را در حضرت معبود ، مستهلك نكرده ، ترك نياش است ] اين ثنا گفتن ز من ترك ثناست * كين دليل هستى و هستى خطاست [ ضرورت فانى شدن در حقيقت حضرت حق ] پيش هست او ببايد نيست بود * چيست هستى پيش او كور و كبود گر نبودى كور از او بگداختى * گرمى خورشيد را بشناختى [ مادام كه من خود را محو نكردهاى ، روحت ، سرد و جامد است ] ور نبودى او كبود از تعزيت * كى فسردى همچو يخ اين ناحيت بيان خسارت وزير در اين مكر [ درگير شدن با قضاى الهى ، نشان حماقت است ] همچو شه نادان و غافل بد وزير * پنجه مىزد با قديم ناگزير [ قدرت مطلقهء خداوند را درياب ] با چنان قادر خدايى كز عدم * صد چو عالم هست گرداند به دم صد چو عالم در نظر پيدا كند * چون كه چشمت را به خود بينا كند گر جهان پيشت بزرگ و بىبنى است * پيش قدرت ذرهاى مىدان كه نيست [ دنياى مادى ، زندان روح است ، پس به دگر سوى جهان سفر كن ] اين جهان خود حبس جانهاى شماست * هين رويد آن سو كه صحراى شماست اين جهان محدود و آن خود بىحد است * نقش و صورت پيش آن معنى سد است [ قدرتهاى مادى در برابر قدرت الهى هيچ است ] صد هزاران نيزهى فرعون را * در شكست از موسيى با يك عصا صد هزاران طب جالينوس بود * پيش عيسى و دمش افسوس بود صد هزاران دفتر اشعار بود * پيش حرف اميى آن عار بود [ هر كس در برابر حق از من خود نگذرد ، موجودى بىارزش است ]