جلال الدين الرومي

8

مثنوى معنوى ( فارسى )

شمس جان باقيى كش امس نيست [ وحدانيت حق ، حقيقى است نه عددى ] شمس در خارج اگر چه هست فرد * مىتوان هم مثل او تصوير كرد شمس جان كاو خارج آمد از اثير * نبودش در ذهن و در خارج نظير در تصور ذات او را گنج كو * تا در آيد در تصور مثل او [ در ستايش شمس تبريزى ] چون حديث روى شمس الدين رسيد * شمس چارم آسمان سر در كشيد واجب آيد چون كه آمد نام او * شرح كردن رمزى از انعام او [ حسام الدين خواهان شنيدين رابطهء معنوى مولانا و شمس است ] اين نفس جان دامنم بر تافته ست * بوى پيراهان يوسف يافته ست از براى حق صحبت سالها * باز گو حالى از آن خوش حالها تا زمين و آسمان خندان شود * عقل و روح و ديده صد چندان شود [ مولانا مىگويد : اين راز به گفت درنيايد ] لا تكلفني فإنى في الفنا * كلت أفهامي فلا أحصي ثنا كل شىء قاله غير المفيق * إن تكلف أو تصلف لا يليق من چه گويم يك رگم هشيار نيست * شرح آن يارى كه او را يار نيست شرح اين هجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر [ حسام الدين براى شنيدن اين اسرار پافشارى مىكند ] قال أطعمني فإني جائع * و اعتجل فالوقت سيف قاطع [ درويش حقيقى ، عمرش را ضايع نمىكند ] صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق * نيست فردا گفتن از شرط طريق تو مگر خود مرد صوفى نيستى * هست را از نسيه خيزد نيستى [ مولانا مىگويد : اين اسرار را تمثيلى و سمبليك شرح خواهم داد ] گفتمش پوشيده خوشتر سر يار * خود تو در ضمن حكايت گوش دار خوشتر آن باشد كه سر دلبران * گفته آيد در حديث ديگران [ حسام الدين درخواست مىكند كه اين اسرار بوضوح تمام گفته آيد ] گفت مكشوف و برهنه گوى اين * آشكارا به كه پنهان ذكر دين پرده بردار و برهنه گو كه من * مىنخسبم با صنم با پيرهن [ مولانا به حسام الدين مىگويد شنونده تاب درك آشكار اين اسرار را ندارد ] گفتم ار عريان شود او در عيان * نى تو مانى نى كنارت نى ميان [ دو تمثيل در اينكه هر كس بايد اندازه خود را بشناسد ] آرزو مىخواه ليك اندازه خواه * بر نتابد كوه را يك برگ كاه آفتابى كز وى اين عالم فروخت * اندكى گر پيش آيد جمله سوخت فتنه و آشوب و خون‌ريزى مجوى * بيش از اين از شمس تبريزى مگوى اين ندارد آخر از آغاز گوى * رو تمام اين حكايت باز گوى خلوت طلبيدن آن ولى از پادشاه جهت دريافتن رنج كنيزك [ روانكاوى از كنيزك آغاز مىشود ] گفت اى شه خلوتى كن خانه را * دور كن هم خويش و هم بيگانه را كس ندارد گوش در دهليزها * تا بپرسم زين كنيزك چيزها