جلال الدين الرومي
94
مثنوى معنوى ( فارسى )
همچو اعمش كو كند داروى چشم * چه كشد در چشمها الا كه يشم حال ما اين است در فقر و عنا * هيچ مهمانى مبا مغرور ما قحط ده سال ار نديدى در صور * چشمها بگشا و اندر ما نگر ظاهر ما چون درون مدعى * در دلش ظلمت زبانش شعشعى از خدا بويى نه او را نى اثر * دعويش افزون ز شيث و بو البشر ديو ننموده و را هم نقش خويش * او همىگويد ز ابداليم و بيش حرف درويشان بدزديده بسى * تا گمان آيد كه هست او خود كسى خرده گيرد در سخن بر بايزيد * ننگ دارد از درون او يزيد بىنوا از نان و خوان آسمان * پيش او ننداخت حق يك استخوان او ندا كرده كه خوان بنهادهام * نايب حقم خليفه زادهام الصلا ساده دلان پيچ پيچ * تا خوريد از خوان جودم سير هيچ سالها بر وعدهى فردا كسان * گرد آن در گشته فردا نارسان [ گذر زمان ، گوهرهاى آدميان را به ظهور رساند ] دير بايد تا كه سر آدمى * آشكارا گردد از بيش و كمى زير ديوار بدن گنج است يا * خانهى مار است و مور و اژدها [ چون عمر به تباهى طى شد ، بيدارى چه حاصل ؟ ] چون كه پيدا گشت كاو چيزى نبود * عمر طالب رفت آگاهى چه سود در بيان آن كه نادر افتد كه مريدى در مدعى مزور اعتقاد به صدق ببندد كه او كسى است و بدين اعتقاد به مقامى برسد كه شيخش در خواب نديده باشد و آب و آتش او را گزند نكند و شيخش را گزند كند و ليكن به نادر نادر [ كم رخ دهد كه سالك صادق ، توسط مرشد دروغين به هدايت رسد ] ليك نادر طالب آيد كز فروغ * در حق او نافع آيد آن دروغ او به قصد نيك خود جايى رسد * گر چه جان پنداشت و آن آمد جسد چون تحرى در دل شب قبله را * قبله نى و آن نماز او روا [ مدّعيان ، بىمايگى خود را پنهان مىدارند ] مدعى را قحط جان اندر سر است * ليك ما را قحط نان بر ظاهر است ما چرا چون مدعى پنهان كنيم * بهر ناموس مزور جان كنيم صبر فرمودن اعرابى زن خود را و فضيلت صبر و فقر بيان كردن با زن شوى گفتش چند جويى دخل و كشت * خود چه ماند از عمر افزونتر گذشت [ فقر و غنا پديدهاى گذراست و خردمندان بدان وقعى نمىنهند ]