سعدى
74
بوستان ( فارسى )
حكايت يكى زهرهء خرج كردن نداشت * زرش بود و ياراى خوردن نداشت 1580 نه خوردى ، كه خاطر برآسايدش * نه دادى ، كه فردا به كار آيدش شب و روز در بند زر بود و سيم * زر و سيم در بند مرد لئيم بدانست روزى پسر در كمين * كه ممسك كجا كرد زر در زمين ز خاكش برآورد و بر باد داد * شنيدم كه سنگى در آنجا نهاد جوانمرد را زر بقايى نكرد * بيكدستش آمد بديگر بخورد 1585 كزين كمزنى بود ناپاكرو * كلاهش ببازار و ميزر گرو نهاده پدر چنگ در ناى خويش * پسر چنگى و نايى آورده پيش پدر زار و گريان همه شب نخفت * پسر بامدادان بخنديد و گفت زر از بهر خوردن بود اى پدر * ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر ؟ زر از سنگ خارا برون آورند * كه با دوستان و عزيزان خورند 1590 زر اندر كف مرد دنياپرست * هنوز اى برادر به سنگ اندرست چو در زندگانى بدى با عيال * گرت مرگ خواهند از ايشان منال چو خشم آرى آنگه خورند از تو سير * كه از بام پنجه گز افتى به زير بخيل توانگر بدينار و سيم * طلسميست بالاى گنجى مقيم از آن سالها مىبماند زرش * كه گردد طلسمى چنين بر سرش 1595 به سنگ اجل ناگهش « 1 » بشكنند * بآسودگى گنج قسمت كنند پس از بردن و گرد كردن چو مور * بخور پيش از آن كت خورد كرم گور سخنهاى سعدى مثالست و پند * به كار آيدت گر شوى كاربند دريغست ازين « 2 » روى برتافتن * كزين روى دولت توان يافتن
--> ( 1 ) . ناگهان . ( 2 ) . او .