سعدى

71

بوستان ( فارسى )

حكايت يكى را خرى در گل افتاده بود * ز سوداش خون در دل افتاده بود بيابان و باران و سرما و سيل * فرو هشته ظلمت بر آفاق ذيل 1520 همه شب درين غصّه تا بامداد * سقط گفت و نفرين و دشنام داد نه دشمن برست از زبانش نه دوست * نه سلطان كه اين بوم و بر ، زان اوست قضا را خداوند آن پهندشت * در آن حال منكر بر او برگذشت « 1 » شنيد اين سخنهاى دور از صواب * نه صبر شنيدن نه روى جواب ملك شرمگين در حشم « 2 » بنگريست * كه سوداى « 3 » اين بر من از بهر چيست 1525 يكى گفت شاها بتيغش بزن * كه نگذاشت كس را نه دختر نه زن « 4 » نگه كرد سلطان عالى محل * خودش در بلا ديد و خر در وحل ببخشود بر حال مسكين مرد * فرو خورد خشم « 5 » سخنهاى سرد زرش داد و اسب و قبا پوستين * چه نيكو بود مهر در وقت كين يكى گفتش اى پير بيعقل و هوش * عجب رستى از قتل ، گفتا خموش 1530 اگر من بناليدم از درد خويش * وى انعام فرمود درخورد خويش بدى را بدى سهل باشد جزا * اگر مردى ، احسن الى من « 6 » أسا حكايت « 7 » شنيدم كه مغرورى از كبر مست * در خانه بر روى سائل ببست

--> ( 1 ) . در يك نسخه اين بيت چنين است . قضا شاه كشور يكى نامجوى * بنخجيرگه بد بچوگان و گوى و در بعضى از نسخ پس از بيت بالا اين شعر نيز هست . نگه كرد سالار اقليم ديد * كه بر پشته‌اى ماجرا مىشنيد ( 2 ) . به چشم سياست درو . ( 3 ) . كه صفراى . ( 4 ) . ز روى زمين بيخ عمرش بكن . ( 5 ) . خشم از . ( 6 ) . ما . ( 7 ) . اين حكايت در بعضى از نسخه‌ها نيست .