سعدى

64

بوستان ( فارسى )

نه آن تندرويست « 1 » بازارگان * كه بردى سر از كبر بر آسمان ؟ من آنم كه آن روزم از در براند * بروز منش دور گيتى نشاند 1365 نگه كرد باز آسمان سوى من * فرو شست گرد غم از روى من خداى ار بحكمت ببندد درى * گشايد بفضل و كرم « 2 » ديگرى بسا مفلس بينوا سير شد * بسا كار منعم زبر زير شد حكايت يكى سيرت نيكمردان شنو * اگر نيكبختى و مردانه « 3 » رو كه شبلى ز حانوت گندم‌فروش * بده برد انبان گندم بدوش 1370 نگه كرد و مورى در آن غله ديد * كه سرگشته هر گوشه‌اى ميدويد ز رحمت بر او شب نيارست خفت * بمأواى خود بازش آورد و گفت مروت نباشد كه اين مور ريش * پراكنده گردانم از جاى خويش درون پراكندگان جمع دار * كه جمعيتت باشد از روزگار چه خوش گفت فردوسى پاكزاد * كه رحمت بر آن تربت پاك باد 1375 ميازار مورى كه دانه‌كشست * كه جان دارد و جان شيرين خوشست سياه اندرون باشد و سنگدل * كه خواهد كه مورى شود تنگدل مزن بر سر ناتوان دست زور * كه روزى به پايش درافتى چو مور درون فروماندگان شاد كن * ز روز فروماندگى ياد كن نبخشود بر حال پروانه شمع * نگه كن كه چون سوخت در پيش جمع 1380 گرفتم ز تو ناتوانتر بسيست * تواناتر از تو هم آخر كسيست ببخش اى پسر كادمىزاده صيد * باحسان توان كرد و ، وحشى بقيد عدو را بالطاف گردن ببند * كه نتوان بريدن بتيغ اين كمند چو دشمن كرم بيند و لطف و جود * نيايد دگر خبث ازو در وجود مكن بد كه بد بينى از يار نيك * نرويد « 4 » ز تخم بدى بار نيك 1385 چو با دوست دشخوار گيرى و تنگ * نخواهد كه بيند ترا نقش و رنگ وگر خواجه با دشمنان نيكخوست * بسى برنيايد كه گردند دوست

--> ( 1 ) . تنك . ( 2 ) . برحمت گشايد در . ( 3 ) . نيكمردى تو . ( 4 ) . نيايد .