سعدى
62
بوستان ( فارسى )
دلزنده هرگز نگردد هلاك * تن زنده دل گر بميرد چه باك حكايت يكى در بيابان سگى تشنه يافت * برون از رمق ، در حياتش نيافت كله دلو كرد آن پسنديدهكيش * چو حبل اندر آن بست دستار خويش به خدمت ميان بست و بازو گشاد * سگ ناتوان را دمى آب داد 1325 خبر داد پيغمبر از حال مرد * كه داور گناهان ازو عفو كرد الا گر جفاكارى « 1 » انديشه كن * وفا پيش گير و كرم پيشه كن كسى با سگى نيكويى گم نكرد * كجا گم شود خير با نيكمرد كرم كن چنان « 2 » كت برآيد ز دست * جهانبان در خير بر كس نبست [ 3 ] 1330 به قنطار زر بخش كردن ز گنج * نباشد چو قيراطى از دسترنج برد هركسى بار درخورد زور * گرانست پاى ملخ پيش مور * * * تو با خلق سهلى « 4 » كن اى نيكبخت * كه فردا نگيرد خدا با تو سخت گر از پا درآيد ، نماند اسير * كه افتادگان را بود دستگير بآزار ، فرمان مده بر رهى * كه باشد كه افتد بفرماندهى 1335 چو تمكين و جاهت بود بر دوام * مكن زور بر ضعف درويش عام كه افتد كه با جاه و تمكين شود * چو بيدق كه ناگاه فرزين شود نصيحت شنو مردم دوربين * نپاشند در هيچ دل تخم كين خداوند خرمن زيان مىكند * كه بر خوشهچين سرگران مىكند نترسد كه نعمت بمسكين دهند * وز آن بار غم بر دل اين نهند 1340 بسا زورمندا كه افتاد سخت * بس افتاده را ياورى كرد بخت دل زيردستان نبايد شكست * مبادا كه روزى شوى زيردست
--> ( 1 ) . كردى . ( 2 ) . بدان . ( 3 ) . در يكى از نسخهها اين بيت نيز هست : گرت در بيابان نباشد چهى * چراغى بنه در زيارتگهى ( 4 ) . نيكى .