سعدى

59

بوستان ( فارسى )

1255 برند از جهان با خود اصحاب راى * فرومايه ماند بحسرت بجاى « 1 » زر و نعمت اكنون بده كان تست * كه بعد از تو بيرون ز فرمان تست به دنيا توانى كه عقبى خرى * بخر جان من ورنه حسرت برى [ 2 ] حكايت بزاريد وقتى زنى پيش شوى * كه ديگر مخر نان ز بقال كوى ببازار گندم‌فروشان گراى * كه اين جوفروشيست « 3 » گندم‌نماى نه از مشترى كز زحام « 4 » مگس * بيكهفته رويش نديدست كس 1275 بدلدارى آن مرد صاحب نياز * بزن گفت كاى روشنايى بساز باميد ما كلبه اينجا گرفت * نه مردى بود نفع ازو وا گرفت ره نيكمردان آزاده گير * چو استاده‌اى دست افتاده گير ببخشاى كانان كه مرد حقند * خريدار دكان بىرونقند جوانمرد اگر راست خواهى و ليست * كرم پيشهء شاه مردان عليست

--> ( 1 ) . در بعضى از نسخ چاپى افزوده‌اند : زر و نعمت آيد كسى را به كار * كه ديوار عقبى كند زرنگار ( 2 ) . در بعضى از نسخ اين ابيات نيز هست . چنان خورد و بخشيد كاهل نظر * نديدند از آن عين با او اثر 1260 بآزادمردى ستودش كسى * كه در راه حق سعى كردى بسى همى گفت سر در گريبان خجل * چه كردم كه بر وى توان بست دل ؟ اميدى كه دارم بفضل خداست * كه بر سعى خود تكيه كردن خطاست طريقت همينست كاهل يقين * نكوكار بودند و تقصيربين مشايخ همه شب دعا خوانده‌اند * سحرگاه سجاده افشانده‌اند 1265 مقامات مردان به مردى شنو * نه از سعدى ، از سهروردى شنو مرا شيخ داناى مرشد شهاب * دو اندرز فرمود بر روى آب يكى آنكه در جمع بدبين مباش * دويم آنكه در نفس خودبين مباش شنيدم كه بگريستى شيخ زار * چو برخواندى آيات اصحاب نار شبى دانم از هول دوزخ نخفت * به گوش آمدم صبحگاهى كه گفت 1270 چه بودى كه دوزخ زمين ( * ) پر شدى * مگر ديگران را رهايى بدى كسى گوى دولت ز ميدان ربود * كه دربند آسايش خلق بود ( 3 ) . كه او جوفروشست و . ( 4 ) . كازدحام . ( * ) ز من ( ؟ ) م .