سعدى

57

بوستان ( فارسى )

1210 خدايش مگر تا ز مادر بزاد * جز اين ده درم چيز ديگر نداد ندانسته از دفتر دين الف * نخوانده بجز باب لا ينصرف خور از كوه يك روز سر بر نزد * كه آن قلتبان حلقه بر در نزد در انديشه‌ام تا كدامم كريم * از آن سنگدل دست گيرد بسيم شنيد اين سخن پير فرخ‌نهاد * درستى دو ، در آستينش نهاد 1215 زر افتاد در دست افسانه‌گوى * برون رفت از آنجا چو زر تازه‌روى يكى گفت شيخ اين ندانى كه كيست * بر او گر بميرد نبايد گريست گدايى كه بر شير نر زين نهد * ابو زيد را اسب و فرزين نهد برآشفت عابد كه خاموش باش * تو مرد زبان نيستى ، گوش باش اگر راست بود آنچه پنداشتم * ز خلق آبرويش نگه داشتم 1220 وگر شوخ‌چشمى و سالوس كرد * الا تا نپندارى افسوس كرد كه خود را نگه داشتم آبروى * ز دست چنان گربزى ياوه‌گوى بد و نيك را بذل كن سيم و زر * كه اين كسب خيرست ، و آن دفع شر خنك آنكه در صحبت عاقلان * بياموزد اخلاق صاحبدلان گرت عقل و رايست و تدبير و هوش * بعزت كنى پند سعدى به گوش 1225 كه اغلب درين شيوه دارد مقال * نه در چشم « 1 » و زلف و بناگوش و خال حكايت يكى رفت و دينار ازو صد هزار * خلف برد « 2 » صاحب‌دلى هوشيار نه چون ممسكان دست بر زر گرفت * چو آزادگان دست ازو برگرفت ز درويش خالى نبودى درش « 3 » * مسافر بمهمانسراى اندرش دل خويش و بيگانه خرسند كرد * نه همچون پدر سيم و زر بند كرد 1230 ملامت كنى گفتش اى باد دست * به يكره پريشان مكن هرچه هست

--> ( 1 ) . خط . ( 2 ) . يكى رفت و دنيا ازو يادگار / خلف ماند . ( 3 ) . نماندى برش .