سعدى
56
بوستان ( فارسى )
بدلداريش مرحبايى بگفت * برسم كريمان صلايى بگفت كه اى چشمهاى مرا مردمك * يكى مردمى كن بنان و نمك 1190 نعم گفت و برجست و برداشت گام * كه دانست خلقش ، عليه السّلام رقيبان « 1 » مهمانسراى خليل * بعزت نشاندند پير ذليل بفرمود و ، ترتيب كردند خوان * نشستند بر هر طرف همگنان چو بسم اللّه آغاز كردند جمع * نيامد ز پيرش حديثى بسمع چنين گفتش اى پير ديرينه روز * چو پيران نمىبينمت صدق و سوز 1195 نه شرطست وقتىكه روزى خورى « 2 » * كه نام خداوند روزى برى « 2 » بگفتا نگيرم طريقى بدست * كه نشنيدم از پير آذرپرست بدانست پيغمبر نيكفال * كه گبرست پير تبه بوده حال بخوارى براندش چو بيگانه ديد * كه منكر بود پيش پاكان پليد سروش آمد از كردگار جليل * بهيبت ملامتكنان كاى خليل 1200 منش داده صد سال روزى و جان * ترا نفرت آمد « 3 » ازو يك زمان گر او ميبرد پيش آتش سجود * تو واپس چرا ميبرى دست جود ؟ * * * گره بر سر بند احسان مزن * كه اين زرق و شيدست و آن مكروفن زيان مىكند مرد تفسيردان * كه علم و ادب ميفروشد بنان كجا عقل ، يا شرع ، فتوى دهد * كه اهل خرد دين به دنيا دهد 1205 و ليكن تو بستان كه صاحبخرد * از ارزانفروشان برغبت خرد حكايت زباندانى آمد به صاحبدلى * كه محكم فروماندهام در گلى يكى سفله را ده درم بر منست * كه دانگى ازو بر دلم ده منست همه شب پريشان ازو حال من * همه روز چون سايه دنبال من بكرد از سخنهاى خاطرپريش * درون دلم چون در خانه ريش
--> ( 1 ) . رفيقان . ( 2 ) . ند . ( 3 ) . تو نفرت گرفتى .