سعدى

55

بوستان ( فارسى )

ندانى چه بودش فرومانده سخت * بود تازه بىبيخ هرگز درخت ؟ چو بينى يتيمى سرافكنده پيش * مده بوسه بر روى فرزند خويش يتيم ار بگريد كه نازش خرد ؟ * وگر خشم گيرد كه بارش برد ؟ الا تا نگريد ، كه عرش عظيم * بلرزد همى چون بگريد يتيم 1170 برحمت بكن آبش از ديده پاك * بشفقت بيفشانش از چهره خاك اگر سايه‌اى خود برفت از سرش * تو در سايهء خويشتن پرورش من آنگه سر تاجور داشتم * كه سر بر « 1 » كنار پدر داشتم اگر بر وجودم نشستى مگس * پريشان شدى خاطر چند كس كنون دشمنان گر برندم اسير * نباشد كس از دوستانم نصير 1175 مرا باشد از درد طفلان خبر * كه در طفلى از سر برفتم پدر يكى خار پاى يتيمى بكند * بخواب اندرش ديد صدر خجند همى گفت و در روضه‌ها ميچميد * كز آن خار بر من چه گلها دميد * * * مشو تا توانى ز رحمت برى * كه رحمت برندت چو رحمت برى چو انعام كردى مشو خودپرست * كه من سرورم ديگران زيردست 1180 اگر تيغ دورانش انداختست * نه شمشير دوران هنوز آختست ؟ چو بينى دعاگوى دولت هزار * خداوند را شكر نعمت گزار كه چشم از تو دارند مردم بسى * نه تو چشم دارى بدست كسى كرم خوانده‌ام سيرت سروران * غلط گفتم ، اخلاق پيغمبران حكايت شنيدم كه يك هفته ابن السبيل * نيامد بمهمانسراى خليل 1185 ز فرخنده‌خويى نخوردى بگاه * مگر بينوايى درآيد ز راه برون رفت و هر جانبى بنگريد * بر اطراف وادى نگه كرد و ديد بتنها يكى در بيابان چو بيد * سر و مويش از گرد « 2 » پيرى سپيد

--> ( 1 ) . در . ( 2 ) . برف .