سعدى

53

بوستان ( فارسى )

بتدبير جنگ بدانديش كوش * مصالح بينديش و نيت بپوش منه در ميان راز با هركسى * كه جاسوس همكاسه ديدم بسى 1140 سكندر كه با شرقيان حرب داشت * در خيمه گويند در غرب داشت چو بهمن بزاولستان خواست شد * چپ آوازه افكند و از راست شد اگر جز تو داند كه عزم تو چيست * بر آن راى و دانش ببايد گريست كرم كن ، نه پرخاش و كين آورى * كه عالم به زير نگين آورى چو كارى برآيد بلطف و خوشى * چه حاجت بتندى و گردنكشى 1145 نخواهى كه باشد دلت دردمند * دل دردمندان برآور ز بند ببازو توانا نباشد سپاه * برو همت از ناتوانان بخواه دعاى ضعيفان امّيدوار * ز بازوى مردى به آيد به كار هر آنك استعانت بدرويش برد * اگر بر فريدون زد از پيش برد « 1 »

--> ( 1 ) . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى اين دو بيت الحاق شده : چو گفتم نصيحت‌پذير و بدان * عمل كن كه باشى سر بخردان الا اى بزرگ مبارك‌نهاد * جهان‌آفرينت نگهدار باد