سعدى

48

بوستان ( فارسى )

چو نتوان عدو را به قوت شكست * بنعمت ببايد در فتنه بست 1020 گر انديشه باشد ز خصمت گزند * بتعويذ احسان زبانش ببند عدو را بجاى خسك زر بريز * كه احسان كند ، كند دندان تيز چو دستى نشايد گزيدن ببوس * كه با غالبان چاره زرقست و لوس « 1 » بتدبير رستم درآيد ببند * كه اسفنديارش نجست از كمند عدو را بفرصت توان كند پوست * پس او را مدارا چنان كن كه دوست 1025 حذر كن ز پيكار كمتر كسى * كه از قطره سيلاب ديدم بسى مزن تا توانى بر ابرو گره * كه دشمن اگر چه زبون ، دوست به بود دشمنش تازه و دوست ريش * كسى كش بود دشمن از دوست بيش مزن با « 2 » سپاهى ز خود بيشتر * كه نتوان زد انگشت بر نيشتر وگر زو تواناترى در نبرد * نه مرديست بر ناتوان زور كرد 1030 اگر پيل‌زورى و گر شير چنگ * بنزديك من صلح بهتر كه جنگ چو دست از همه حيلتى درگسست * حلالست بردن بشمشير دست اگر صلح خواهد عدو سر مپيچ * وگر جنگ جويد عنان بر مپيچ كه گر وى ببندد در كارزار * ترا قدر و هيبت شود يك‌هزار ور او پاى جنگ آورد در ركاب * نخواهد بحشر از تو داور حساب 1035 تو هم جنگ را باش چون كينه خواست « 3 » * كه با كينه‌ور مهربانى خطاست چو با سفله گويى بلطف و خوشى * فزون گرددش كبر و گردنكشى به اسبان تازى و مردان مرد * برآر از نهاد بدانديش گرد وگر مى برآيد به نرمى و هوش * بتندى و خشم و درشتى مكوش چو دشمن بعجز اندر آمد ز در * نبايد كه پرخاش جويى دگر 1040 چو زنهار خواهد كرم پيشه كن * ببخشاى و از مكرش انديشه كن ز تدبير پير كهن برمگرد * كه كارآزموده بود سالخورد درآرند بنياد رويين ز پاى * جوانان بنيروى و پيران براى * * * بينديش در قلب هيجا مفر * چه دانى كه زان كه باشد « 4 » ظفر ؟

--> ( 1 ) . در بعضى از نسخه‌ها اين بيت نيست و در بعضى ديگر مصرع دوم بعبارت ديگر و لا يقرء است . ( 2 ) . بر . ( 3 ) . خاست . ( 4 ) . چه دانى كز آنها كه بايد .