سعدى
47
بوستان ( فارسى )
حكايت حكايت كنند از جفاگسترى * كه فرماندهى داشت بر كشورى در ايام او روز مردم چو شام * شب از بيم او خواب مردم حرام 1000 همه روز نيكان ازو در بلا * بشب دست پاكان ازو بر دعا گروهى بر شيخ آن روزگار * ز دست ستمگر گرستند زار كه اى پير داناى فرخنده راى * بگو اين جوان را بترس از خداى بگفتا دريغ آيدم نام دوست * كه هركس نه درخورد پيغام اوست كسى را كه بينى ز حق بر كران * منه با وى اى خواجه حق در ميان 1005 دريغست با سفله گفت از « 1 » علوم * كه ضايع شود تخم در شورهبوم چو در وى نگيرد عدو داندت * برنجد بجان و برنجاندت ترا عادت - اى پادشه - حقرويست * دل مرد حقگوى ازينجا قويست « 2 » نگين ، خصلتى دارد اى نيكبخت * كه در موم گيرد نه در سنگ سخت 1010 عجب نيست گر ظالم از من بجان * برنجد كه دزدست و من پاسبان تو هم پاسبانى بانصاف و داد * كه حفظ خدا پاسبان تو باد ترا نيست منت ز روى قياس * خداوند را منّ و فضل و سپاس كه در كار خيرت به خدمت بداشت * نه چون ديگرانت معطل گذاشت همه كس بميدان كوشش درند * ولى گوى بخشش نه هركس برند 1015 تو حاصل نكردى بكوشش بهشت * خدا در تو خوى بهشتى بهشت دلت روشن و وقت مجموع باد * قدم ثابت و پايه مرفوع باد حياتت خوش و رفتنت بر صواب * عبادت قبول و دعا مستجاب * * * همى تا برآيد بتدبير كار * مداراى دشمن به از كارزار
--> ( 1 ) . گفتن . ( 2 ) . در يكى از نسخههاى متاخر اين بيت نيز هست : حقت گفتم اى خسرو نيكراى * توان گفت حق پيش مرد خداى