سعدى
45
بوستان ( فارسى )
بزندان فرستادش از بارگاه * كه زورآزمايست بازوى جاه « 1 » ز ياران كسى « 2 » گفتش اندر نهفت * مصالح نبود اين سخن گفت ، گفت 955 رسانيدن امر حق طاعتست * ز زندان نترسم كه يك ساعتست همان دم كه در خفيه اين راز رفت * حكايت به گوش ملك باز رفت بخنديد كو ظن بيهوده برد * نداند كه خواهد درين « 3 » حبس مرد غلامى بدرويش برد اين پيام * بگفتا بخسرو بگو اى غلام مرا بار غم بر دل ريش نيست * كه دنيا همين ساعتى « 4 » بيش نيست 960 نه گر دستگيرى كنى خرمم * نه گر سر برى بر « 5 » دل آيد غمم تو گر كامرانى بفرمان و گنج * دگر كس فرومانده در ضعف و رنج بدروازهء مرگ چون درشويم * بيك هفته « 6 » با هم برابر شويم منه دل برين دولت پنج روز * بدود دل خلق خود را مسوز نه پيش از تو بيش از تو اندوختند ؟ * به بيداد كردن جهان سوختند 965 چنان زى كه ذكرت بتحسين كنند * چو مردى ، نه بر گور نفرين كنند نبايد برسم بد ، آيين نهاد * كه گويند لعنت بر آن « 7 » كاين نهاد وگر بر سر آيد خداوند زور * نه زيرش كند عاقبت خاك گور بفرمود دلتنگ روى از جفا * كه بيرون كنندش زبان از قفا چنين گفت مرد حقايقشناس * كزين هم كه گفتى ندارم هراس 970 من از بيزبانى ندارم غمى * كه دانم كه ناگفته داند همى اگر بينوايى برم ور ستم * گرم عاقبت خير باشد چه غم عروسى بود نوبت ماتمت * گرت نيك روزى بود خاتمت حكايت يكى مشتزن بخت و روزى « 8 » نداشت * نه اسباب شامش مهيا نه چاشت ز جور شكم گل كشيدى به پشت * كه روزى محالست خوردن بمشت
--> ( 1 ) . شاه . ( 2 ) . يكى . ( 3 ) . آن . ( 4 ) . يك نفس . ( 5 ) . در . ( 6 ) . لحظه . ( 7 ) . او . ( 8 ) . بختروزى .