سعدى

44

بوستان ( فارسى )

بر ابروى عابد فريبش خضاب * چو قوس قزح بود بر آفتاب شب خلوت آن لعبت حورزاد * مگر تن در آغوش مأمون نداد گرفت آتش خشم در وى عظيم * سرش خواست كردن چو جوزا ، دو نيم 935 بگفتا سر اينك بشمشير تيز * بينداز و با من مكن خفت و خيز بگفت از چه بر دل گزند آمدت * چه خصلت ز من ناپسند آمدت ؟ « 1 » بگفت ار كشى ور شكافى سرم * ز بوى دهانت برنج اندرم كشد تير پيكار و تيغ ستم * بيكبار و ، بوى دهن دم بدم شنيد اين سخن سرور نيكبخت * برآشفت تند « 2 » و برنجيد سخت 940 همه شب درين فكر بود و نخفت * دگر روز با هوشمندان بگفت « 3 » طبيعت شناسان هر كشورى * سخن گفت با هريك از هر درى « 3 » دلش گرچه در حال ازو رنجه شد * دوا كرد و خوشبوى چون غنچه شد پريچهره را همنشين كرد و دوست * كه اين عيب من گفت ، يار من اوست بنزد من آن‌كس نكوخواه تست * كه گويد فلان خار در راه تست 945 بگمراه گفتن نكو ميروى * جفائى تمامست و جورى « 4 » قوى هر آنگه كه عيبت « 5 » نگويند پيش * هنر دانى « 6 » از جاهلى عيب خويش مگو شهد شيرين شكر فايقست * كسى را كه سمقونيا لايقست چه خوش گفت يك روز داروفروش * شفا بايدت داروى تلخ نوش اگر شربتى « 7 » بايدت سودمند * ز سعدى ستان تلخ داروى پند 950 بپرويزن معرفت بيخته * بشهد ظرافت « 8 » برآميخته حكايت شنيدم كه از نيكمردى فقير * دل‌آزرده شد پادشاهى كبير مگر بر زبانش حقى رفته بود * ز گردنكشى بر وى آشفته بود

--> ( 1 ) . به دو گفت مأمون كه اى ماهروى * چه بد ديدى از من بر من بگوى ( 2 ) . نيك . ( 3 ) . در بعضى از نسخ اين دو بيت نيست . ( 4 ) . جرمى . ( 5 ) . هر آن‌كس كه عيبش . ( 6 ) . داند . ( 7 ) . چو شيرينى . ( 8 ) . عبارت .