سعدى

43

بوستان ( فارسى )

910 مرا « 1 » پنج روز دگر مانده گير * دو روز دگر عيش خوش رانده گير نماند ستمكار بد روزگار * بماند بر او لعنت پايدار ترا نيك پندست اگر بشنوى * وگر نشنوى خود پشيمان « 2 » شوى « 3 » بدان كى ستوده شود پادشاه * كه خلقش ستايند در بارگاه ؟ چه سود آفرين بر سر انجمن * پس چرخه نفرين‌كنان پيرزن ؟ 915 همى گفت و شمشير بالاى سر * سپر كرده جان پيش تير قدر نبينى كه چون كارد بر سر بود * قلم را زبانش روانتر بود شه از مستى غفلت آمد به هوش * بگوشش فرو گفت فرخ سروش كزين پير دست عقوبت بدار * يكى كشته گير از هزاران هزار زمانى سر اندر گريبان « 4 » بماند * پس آنگه بعفو آستين برفشاند 920 بدستان خود بند ازو برگرفت * سرش را ببوسيد و در بر گرفت بزرگيش بخشيد و فرماندهى * ز شاخ اميدش برآمد بهى بگيتى حكايت شد اين داستان * رود نيكبخت از پى راستان بياموزى از عاقلان حسن خوى * نه چندانكه از غافل « 5 » عيبجوى 925 ز دشمن شنو سيرت خود ، كه دوست * هر آنچ از تو آيد بچشمش نكوست « 6 » وبالست دادن برنجور قند * كه داروى تلخش بود سودمند ترشروى بهتر كند سرزنش * كه ياران خوش‌طبع شيرين‌منش ازين به نصيحت نگويد كست * اگر عاقلى يك اشارت بست حكايت چو دور خلافت بمأمون رسيد * يكى ماه پيكر كنيزك خريد 930 بچهر آفتابى ، بتن گلبنى * بعقل خردمند بازى كنى به خون عزيزان فرو برده چنگ * سر انگشتها كرده عناب‌رنگ

--> ( 1 ) . مكن . ( 2 ) . پريشان . ( 3 ) . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى اين بيت الحاق شده : ندانم كه چون خسبدت ديدگان * نخفته ز دست ستمديدگان ( 4 ) . زمانيش سوداى در سر . ( 5 ) . جاهل . ( 6 ) . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى اين بيت را افزوده‌اند : ستايش‌سرايان نه يار تواند * نكوهش‌كنان دوستدار تواند