سعدى
39
بوستان ( فارسى )
حكايت [ 1 ] شنيدم كه از پادشاهان غور * يكى پادشه خر گرفتى به زور خران زير بار گران بىعلف * به روزى دو ، مسكين شدندى تلف 860 چو منعم كند سفله را روزگار * نهد بر دل تنگ درويش بار چو بام بلندش بود خودپرست * كند بول و خاشاك بر بام پست شنيدم كه بارى بعزم شكار * برون رفت بيدادگر شهريار تكاور بدنبال صيدى براند * شبش درگرفت از حشم باز « 2 » ماند بتنها ندانست روى و « 3 » رهى * بينداخت ناكام شب در دهى 865 يكى پيرمرد اندر آن ده مقيم * ز پيران مردمشناس قديم پسر را هميگفت كاى شاد بهر * خرت را مبر بامدادان به شهر
--> ( 1 ) . پيش از اين حكايت اشعار ذيل در بعضى از نسخههاى چاپى هست كه در هيچيك از نسخههاى خطى قديم و جديد نيست مگر دو بيت آخر كه تنها در يك نسخه ديده شد : حكيمى دعا كرد بر كيقباد * كه در پادشاهى زوالت مباد 845 بزرگى درين خرده بر وى گرفت * كه دانا نگويد محال اى شگفت كه را دانى از خسروان عجم * ز عهد فريدون و ضحاك و جم كه در تخت و ملكش نيامد زوال * ز فرزانه مردم نزيبد محال كه را جاودان ماندن اميد ماند * تو ديدى كسى را كه جاويد ماند ؟ چنين گفت فرزانهء هوشمند * كه دانا نگويد سخن ناپسند مر او را نه عمر ابد خواستم * بتوفيق خيرش مدد خواستم 850 كه گر پارسا باشد و پاكرو * طريقتشناس و نصيحت شنو ازين ملك روزى كه دل بركند * سراپرده در ملك ديگر زند پس اين مملكت را نباشد زوال * ز ملكى بملكى كند انتقال ز مرگش چه نقصان اگر پارساست * كه در دنيى و آخرت پادشاست كسى را كه گنجست و فرمان و جيش * جهاندارى و شوكت و كام و عيش 855 گرش سيرت خوب و زيبا بود * همه وقت عيشش مهيا بود وگر زورمندى كند با فقير * همين پنج روزش بود داروگير چو فرعون ترك تباهى نكرد * بجز تا لب گور شاهى نكرد ( 2 ) . دور . ( 3 ) . رودر .