سعدى

37

بوستان ( فارسى )

به كار آمد آنها كه برداشتند * نه گرد آوريدند و بگذاشتند * * * شنيدم كه در مصر ميرى اجل * سپه تاخت بر روزگارش اجل 805 جمالش برفت از رخ دلفروز * چو خور زرد شد بس نماند ز روز گزيدند فرزانگان دست فوت * كه در طب نديدند داروى موت همه تخت و ملكى پذيرد زوال * بجز ملك فرمانده لا يزال چو نزديك شد روز عمرش بشب * شنيدند ميگفت در زير لب كه در مصر چون من عزيزى نبود * چو حاصل همين بود چيزى نبود 810 جهان گرد كردم نخوردم برش * برفتم چو بيچارگان از سرش پسنديده رايى كه بخشيد و خورد * جهان از پى خويشتن گرد كرد درين كوش تا با تو ماند مقيم * كه هرچه از تو ماند دريغست و بيم كند خواجه بر بستر جانگداز * يكى دست كوتاه و ديگر دراز در آن دم ترا مىنمايد بدست * كه دهشت زبانش ز گفتن ببست 815 كه دستى بجود و كرم كن دراز * دگر دست كوته كن از ظلم و آز كنونت كه دستست خارى بكن * دگر كى برآرى تو دست از كفن ؟ بتابد بسى ماه و پروين و هور * كه سر بر ندارى ز بالين گور حكايت قزل ارسلان قلعه‌اى سخت داشت * كه گردن به الوند بر ميفراشت نه انديشه از كس نه حاجت به هيچ * چو زلف عروسان رهش پيچ‌پيچ 820 چنان نادرافتاده در روضه‌اى * كه بر لاجوردى طبق ، بيضه‌اى شنيدم كه مردى مبارك حضور * بنزديك شاه آمد از راه دور حقايق‌شناسى جهان ديده‌اى * هنرمندى آفاق گرديده‌اى بزرگى زبان‌آورى كاردان * حكيمى سخنگوى بسيار دان قزل گفت چندين كه گرديده‌اى * چنين جاى محكم دگر ديده‌اى ؟ 825 بخنديد كاين قلعه‌اى خرمست * و ليكن نپندارمش محكمست نه پيش از تو گردنكشان داشتند * دمى چند بودند و بگذاشتند