سعدى

34

بوستان ( فارسى )

يكى تشنه را تا كند تازه‌حلق * دگر تا به گردن درافتند خلق 740 اگر بد كنى چشم نيكى مدار * كه هرگز نيارد گز انگور بار نپندارم اى در خزان كشته جو * كه گندم ستانى بوقت درو درخت زقوم ار بجان پرورى * مپندار هرگز كزو برخورى رطب ناورد چوب خرزهره بار * چو تخم افكنى بر « 1 » همان چشم دار حكايت حكايت كنند از يكى نيكمرد * كه اكرام حجاج يوسف نكرد 745 بسرهنگ ديوان نگه كرد تيز * كه نطعش بينداز و خونش « 2 » بريز چو حجت نماند جفاجوى را * بپرخاش درهم كشد روى را بخنديد و بگريست مرد خداى * عجب داشت سنگيندل تيره‌راى چو ديدش كه خنديد و ديگر گريست * بپرسيد كاين خنده و گريه چيست بگفتا همى گريم از روزگار * كه طفلان بيچاره دارم چهار 750 همى خندم از لطف يزدان پاك * كه مظلوم رفتم نه ظالم به خاك پسر « 3 » گفتش اى نامور « 4 » شهريار * يكى دست ازين مرد صوفى بدار « 5 » كه خلقى برو روى « 6 » دارند و پشت * نه رايست « 7 » خلقى « 8 » بيكبار كشت بزرگى و عفو كرم پيشه كن * ز خردان اطفالش انديشه كن « 9 » شنيدم كه نشنيد و خونش بريخت * ز فرمان داور كه داند گريخت 755 بزرگى در آن فكرت آن شب بخفت * بخواب اندرش ديد و پرسيد و « 10 » گفت دمى بيش بر من سياست نراند * عقوبت برو تا قيامت بماند

--> ( 1 ) . چو بد تخم كشتى . ( 2 ) . ريگش . ( 3 ) . يكى . ( 4 ) . نيك پى . ( 5 ) . چه خواهى ازين پير ازو دست دار * مكن دست ازين پير دهقان بدار . ( 6 ) . تكيه . ( 7 ) . روا نيست ، نشايست . ( 8 ) . نه خلقى توانى . ( 9 ) . در بعضى از نسخ اين سه بيت افزوده شده : مگر دشمن خاندان خودى ؟ * كه بر خاندانى پسندى بدى مپندار دلها بداغ تو ريش * كه روز پسين آيدت خير پيش بسودا چنان بر وى افشاند دست * كه حجاج را دست حجت ببست ( 10 ) . درويش .