سعدى

33

بوستان ( فارسى )

سپهرم مدد كرد و نصرت وفاق * گرفتم ببازوى دولت عراق طمع كرده بودم كه كرمان خورم * كه ناگه بخوردند كرمان سرم بكن پنبهء غفلت از گوش هوش * كه از مردگان پندت آيد به گوش * * * 730 نكوكار مردم نباشد بدش * نورزد كسى بد كه نيك افتدش شرانگيز هم بر سر شر شود « 1 » * چو كژدم كه با خانه كمتر شود اگر نفع كس در نهاد تو نيست * چنين گوهر و سنگ خارا يكيست غلط گفتم اى يار شايسته « 2 » خوى * كه نفعست در آهن و سنگ و روى چنين آدمى مرده به ننگ را * كه بر وى فضيلت بود سنگ را 725 نه هر آدميزاده از دد بهست * كه دد ز آدميزادهء بد بهست بهست از دد انسان صاحب‌خرد * نه انسان كه در مردم افتد چو دد چو انسان نداند بجز خورد و خواب * كدامش فضيلت بود بر دواب سوار نگونبخت بىراهرو * پياده برد زو برفتن گرو كسى دانهء نيكمردى نكاشت * كزو خرمن كام دل برنداشت 730 نه هرگز شنيديم در عمر خويش * كه بد مرد را نيكى آمد بپيش حكايت گزيرى بچاهى درافتاده بود * كه از هول او شير نر ماده بود بدانديش مردم بجز بد نديد * بيفتاد و عاجزتر از خود نديد همه شب ز فرياد و زارى نخفت * يكى بر سرش كوفت سنگى و گفت تو هرگز رسيدى بفرياد كس * كه ميخواهى « 3 » امروز فريادرس 735 همه تخم نامردمى كاشتى * ببين لاجرم بر كه برداشتى كه بر جان ريشت نهد مرهمى ؟ * كه دلها ز ريشت « 4 » بنالد همى تو ما را همى چاه كندى به راه * بسر لاجرم در فتادى بچاه دو كس چه كنند از پى خاص و عام * يكى نيكمحضر دگر زشتنام

--> ( 1 ) . رود . ( 2 ) . فرخنده . ( 3 ) . ميجويى . ( 4 ) . نيشت .