سعدى

31

بوستان ( فارسى )

اجل بگسلاندش طناب امل * وفاتش « 1 » فرو بست دست عمل 670 مقرر شد آن مملكت بر دو شاه * كه بيحد و مر بود گنج و سپاه به حكم نظر در به افتاد خويش * گرفتند هريك يكى راه پيش يكى عدل تا نام نيكو برد * يكى ظلم تا مال گرد آورد يكى عاطفت سيرت خويش كرد * درم داد و تيمار درويش خورد « 2 » بنا كرد و نان داد و لشكر نواخت * شب از بهر درويش شبخانه ساخت 675 خزاين تهى كرد و پر كرد جيش * چنان كز خلايق بهنگام عيش برآمد همى بانگ شادى چو رعد * چو شيراز در عهد بو بكر سعد خديو خردمند فرخ نهاد * كه شاخ اميدش برومند باد حكايت شنو كان گو « 3 » نامجوى * پسنديده پى بود و فرخنده‌خوى ملازم بدلدارى خاص و عام * ثناگوى حق بامدادان و شام 680 در آن ملك قارون برفتى دلير * كه شه دادگر بود و درويش سير نيامد در ايّام او بر دلى * نگويم كه خارى كه برگ گلى سرآمد بتأييد ملك از سران * نهادند سر بر خطش سروران دگر خواست كافزون كند تخت و تاج * بيفزود بر مرد دهقان خراج 685 طمع كرد در مال بازارگان * بلا ريخت بر جان بيچارگان « 4 » باميد بيشى نداد و نخورد * خردمند داند كه ناخوب كرد كه تا جمع كرد آن زر از گربزى * پراكنده شد لشكر از عاجزى شنيدند بازارگانان خبر * كه ظلمست در بوم آن بىهنر بريدند از آنجا خريد و فروخت * زراعت نيامد رعيت بسوخت 690 چو اقبالش از دوستى سر بتافت * بناكام دشمن برو دست يافت ستيز فلك بيخ و بارش بكند * سم اسب دشمن ديارش بكند وفا در كه جويد چو پيمان گسيخت * خراج از كه خواهد چو دهقان گريخت چه نيكى طمع دارد آن بىصفا « 5 » * كه باشد دعاى بدش در قفا

--> ( 1 ) . زبانش . ( 2 ) . كرد . ( 3 ) . در همه نسخه‌ها « كودك » نوشته شده تنها در يك نسخه ديده شد كه « كان‌گو » بوده و آن را هم بعدا به « كودك » تبديل كرده‌اند و چون مناسب‌تر از « كودك » است آن را اختيار كرديم . ( 4 ) . در بعضى از نسخه‌ها اين بيت نيز هست : نگويم كه بدخواه درويش بود * حقيقت كه او دشمن خويش بود ( 5 ) . وفا .