سعدى
29
بوستان ( فارسى )
625 نه باران همى آيد از آسمان * نه بر ميرود دود فرياد خوان به دو گفتم آخر ترا باك نيست * كشد زهر جايى كه ترياك نيست گر از نيستى ديگرى شد هلاك * ترا هست ، بط را ز طوفان چه باك نگه كرد رنجيده در من فقيه * نگه كردن عالم اندر سفيه كه مرد ارچه بر ساحلست اى رفيق * نياسايد و دوستانش غريق 630 من از بينوايى نيم روى زرد * غم بىنوايان رخم زرد كرد « 1 » نخواهد كه بيند خردمند ، ريش * نه بر عضو مردم نه بر عضو خويش يكى اوّل از تندرستان منم * كه ريشى ببينم « 2 » بلرزد تنم منغص بود عيش آن تندرست * كه باشد به پهلوى بيمار « 3 » سست چو بينم كه درويش مسكين نخورد * بكام اندرم لقمه زهرست و درد 635 يكى را بزندان درش « 4 » دوستان * كجا ماندش عيش در بوستان حكايت شبى دود خلق آتشى برفروخت * شنيدم كه بغداد نيمى بسوخت يكى شكر گفت اندر آن خاك و دود * كه دكان ما را گزندى نبود جهانديدهاى گفتش اى بو الهوس * ترا خود غم خويشتن بود و بس پسندى كه شهرى بسوزد بنار * اگر چه سرايت بود بر كنار 640 بجز سنگدل ناكند معده تنگ * چو بيند كسان بر شكم بسته سنگ توانگر خود آن لقمه چون مىخورد * چو بيند كه درويش خون مىخورد مگو تندرستست رنجوردار * كه مىپيچد از غصه رنجوروار تنكدل « 5 » چو ياران به منزل رسند * نخسد كه واماندگان از پسند دل پادشاهان شود باركش * چو بينند در گل خر خاركش 645 اگر در سراى سعادت كسست * ز گفتار سعديش حرفى بسست همينت بسندست اگر بشنوى * كه گر خار كارى سمن ندروى
--> ( 1 ) . : من از بيمرادى نيم روى زرد * غم بىمرادان دلم خسته كرد ( 2 ) . به حمد اللّه ارچه ز ريش ايمنم * چو ريشى ببيند . ( 3 ) . رنجور . ( 4 ) . برى . ( 5 ) . سبكدل .