سعدى

28

بوستان ( فارسى )

مبر گفتمت پاى مردم ز جاى * كه عاجز شوى گر درآيى ز پاى 605 دل دوستان جمع بهتر كه گنج * خزينه تهى به كه مردم به رنج مينداز در پاى كار كسى * كه افتد كه در پايش افتى بسى * * * تحمل كن اى ناتوان از قوى * كه روزى تواناتر از وى شوى بهمت برآر از ستيهنده شور * كه بازوى همت به از دست زور لب خشك مظلوم را گو بخند * كه دندان ظالم بخواهند كند * * * 610 ببانگ دهل خواجه بيدار گشت * چه داند شب پاسبان چون گذشت خورد كاروانى غم بار خويش * نسوزد دلش بر خر پشت ريش گرفتم كز افتادگان نيستى * چو افتاده بينى چرا نيستى « * » برينت بگويم يكى سرگذشت * كه سستى بود زين سخن درگذشت حكايت چنان قحطسالى شد اندر دمشق * كه ياران فراموش كردند عشق 615 چنان آسمان بر زمين شد بخيل * كه لب تر نكردند زرع و نخيل بخوشيد سرچشمه‌هاى قديم * نماند آب جز آب چشم يتيم نبودى بجز آه بيوه‌زنى * اگر بر شدى دودى از روزنى چو درويش بىرنگ ديدم درخت * قوىبازوان سست و درمانده « 1 » سخت نه در كوه سبزى نه در باغ شخ * ملخ بوستان خورده مردم ملخ 620 در آن حال پيش آمدم دوستى * ازو مانده بر استخوان پوستى و گرچه بمكنت « 2 » قوىحال بود * خداوند جاه و زر و مال بود به دو گفتم اى يار پاكيزه‌خوى * چه درماندگى پيشت آمد بگوى بغريد « 3 » بر من كه عقلت كجاست * چو دانى و پرسى سؤالت خطاست نبينى كه سختى بغايت رسيد * مشقت بحدّ نهايت رسيد

--> ( * ) ظاهرا بيستى يا ايستى ، مناسبترست - م . ( 1 ) . سست درمانده . ( 2 ) . شگفت آمدم كو . ( 3 ) . برآشفت .