سعدى
23
بوستان ( فارسى )
ملك را دل رفته آمد بجاى * بخنديد و گفت اى نكوهيده راى 495 ترا ياورى كرد فرخ سروش * و گرنه زه آورده بودم به گوش نگهبان مرعى بخنديد و گفت * نصيحت ز منعم نبايد « 1 » نهفت نه تدبير محمود و راىنكوست * كه دشمن نداند شهنشه ز دوست چنانست در مهترى شرط زيست * كه هر كهترى را بدانى كه كيست مرا بارها در حضر ديدهاى * ز خيل و چراگاه پرسيدهاى 500 كنونت به مهر آمدم پيشباز * نميدانيم از بدانديش باز ؟ توانم من اى نامور شهريار * كه اسبى برون آرم از صد هزار مرا گلهبانى بعقلست و راى * تو هم گلهء خويش بارى بپاى در آن تخت و ملك از خلل غم بود * كه تدبير شاه از شبان كم بود * * * تو كى بشنوى نالهء دادخواه * بكيوان برت كلهء خوابگاه 505 چنان خسب « 2 » كايد فغانت به گوش * اگر دادخواهى برآرد خروش كه نالد ز ظالم كه در دور تست * كه هر جور كو مىكند جور تست نه سگ دامن كاروانى دريد * كه دهقان نادان كه سگ پروريد دلير آمدى سعديا در سخن * چو تيغت بدستست فتحى بكن بگو آنچه دانى كه حق گفته به * نه رشوت ستانى و نه عشوه ده 510 طمع بند و دفتر ز حكمت بشوى * طمع بگسل و هرچه دانى بگوى * * * خبر يافت گردنكشى در عراق * كه ميگفت مسكينى از زير طاق تو هم بر درى هستى اميدوار * پس اميد بر درنشينان برآر * * * نخواهى كه باشد دلت دردمند * دل دردمندان برآور ز بند پريشانى خاطر دادخواه * براندازد از مملكت پادشاه 515 تو خفته خنك در حرم نيمروز * غريب از برون گو بگرما بسوز ستانندهء داد آنكس خداست * كه نتواند از پادشه داد خواست
--> ( 1 ) . نشايد . ( 2 ) . خفت .