سعدى

21

بوستان ( فارسى )

كرا شرع فتوى دهد بر هلاك * الا تا ندارى ز كشتنش باك وگر دانى « 1 » اندر تبارش كسان * بريشان ببخشاى و راحت رسان گنه بود مرد ستمكاره را * چه تاوان زن و طفل بيچاره را * * * 455 تنت زورمندست و لشكر گران * و ليكن در اقليم دشمن مران كه وى بر « 2 » حصارى گريزد بلند * رسد كشورى بيگنه را گزند * * * نظر كن در احوال زندانيان * كه ممكن بود بيگنه در ميان * * * چو بازارگان در ديارت بمرد * بمالش خساست « 3 » بود دستبرد كز آن پس كه بر وى بگريند زار * بهم باز گويند خويش و تبار 460 كه مسكين در اقليم غربت « 4 » بمرد * متاعى كزو ماند ظالم ببرد بينديش از آن طفلك بىپدر * وز آه دل دردمندش حذر بسا نام نيكوى پنجاه سال * كه يك نام زشتش كند پايمال پسنديده‌كاران جاويد نام * تطاول نكردند بر مال عام بر آفاق اگر سر بسر پادشاست * چو مال از توانگر « 5 » ستاند گداست 465 بمرد از تهيدستى آزادمرد * ز پهلوى مسكين « 6 » شكم پر نكرد * * * شنيدم كه فرماندهى دادگر * قبا داشتى هر دو روى آستر يكى گفتش اى خسرو نيكروز * ز ديباى چينى قبايى بدوز بگفت اين‌قدر ستر و آسايشست * وزين بگذرى زيب و آرايشست نه از بهر آن ميستانم خراج * كه زينت كنم بر خود و تخت و تاج 470 چو همچون « 7 » زنان حله در تن كنم * به مردى كجا دفع دشمن كنم مرا هم ز صد گونه آز و هواست * و ليكن خزينه نه تنها مراست خزائن پر از بهر لشكر بود * نه از بهر آذين « 8 » و زيور بود

--> ( 1 ) . باشد . ( 2 ) . در . ( 3 ) . خيانت . ( 4 ) . مردم . ( 5 ) . رعيت . ( 6 ) . مردم . ( 7 ) . اگر چون . ( 8 ) . آيين .